Tuesday، November 17، 2009

فارس فوت کردان را تکذیب کرد

سایت فارس، خبر فوت کردان را تکذیب کرد.
این تکذیبیه تنها توسط
فارس منتشر شده است.

درگذشت کردان، وزیری با مدرک جعلی

براساس برخی اخبار علی کردان، یکی از وزیران جنجالی احمدی نژاد، که به دلیل بیماری سرطان خون در بیمارستان مسیح دانشوری بستری بود، ساعاتی پیش درگذشت.

وی، که به عنوان وزیر کشور به مجلس معرفی شده بود، به دلیل جعل مدرک دکتری از دانشگاه آکسفورد، پس از انتصاب و فعالیت، توسط مجلس استیضاح و از سمت خود عزل شد.

وی، حتی در روز استیضاحش نیز جعلی بودن مدرکش را تایید نکرد. این در حالی بود که مسوولان دانشگاه، تحصیل وی را مردود می دانستند.
کردان، چندی پیش به دلیل بیماری سرطان خون در بیمارستان بستری شد. اکنون اخباری مبنی بر مرگ وی منتشر شده؛ اما هیچ یک از منابع رسمی این خبر را تایید نکرده اند و مسوولان بیمارستان از پاسخ گویی نیز طفره رفته و خبرنگاران را به حراست بیمارستان ارجاع می دهند.

Saturday، November 14، 2009

شوخی پردازی که دیگر شوخی نمی کند

روزهای خوبی نداریم. بدی روزها، قصه تازه ای نیست؛ اما مثل آنفولانزا انگار واگیر دار شده است. کرختی خاصی داریم. جمع می بندم؛ چرا که هر که دست به قلم دارد شکوه ای دارد از این روزها. برخی به جبر گوشه نشین شده اند و آنان هم که به اجبار هنوز قلم می زنند، رخوت در وجودشان هست. برخی نیز بی توجه به جبر و زور، گوشه نشین شده اند. فکرشان کار می کند. ایده دارند برای کار. پای حرف هایشان که بنشینی سوژه می دهند پشت سر هم؛ اما پای کار و نوشتن که پیش می آید به بهانه ای شانه خالی می کنند و همان کنج دنج اتاق را ترجیح می دهند.

چند روز پیش یکی از همکاران قدیمی می گفت بنویس روزگاری 180 هزار تومان می گرفتیم؛ اما با عشق کار می کردیم؛ اما الان هشت برابر آن می گیریم و باز هم انرژی نمی دهد برای کار کردن.

روزهای خوبی نداریم. بدی روزها را بیشتر وقتی می بینم که ایده پرداز و طنز نویس مطبوعات، فی البداهه طنزی می سازد و داستانی می گوید؛ اما دستش به نوشتن نمی رود.

روزهای خوبی نداریم. بدی روزها را وقتی بیشتر حس می کنم که می بینم فرورتیش رضوانیه، سوژه می دهد برای کار و خود لباس بر تن می کند برای آن که بگوید خطر آنفولانزا در همین نزدیکی است و تا آنجا پیش می رود که با شور سایتی با همین عنوان ثبت می کند؛ اما دریغ از مطلبی. اگر سراغش را بگیرید، بی حوصله می گوید: "دچار افسردگی شده ام." هر چند اگر حس نوشتن داشته باشد داستان های پلیسی و اکشن زیادی در ذهن دارد و در دم می تواند چندین داستان طنز بنویسد و هزاران شوخی بسازد؛ اما گوشه نشینی را به کار ترجیح می دهد و دیگر شوخی نمی کند.

بی حوصلگی شوخی پرداز 13 کج شدن برج میلاد، یکی از هزاران است. بیش از این هستند کسانی که دورنمایی ندارند برای کار و نوشتن و خلق اثر.

Monday، November 09، 2009

"آزادی مطلق" ایران در بند

صدا می‌پیچد: "در ایران آزادی تقریبا مطلق است."

از ترس آن که مبتلا به مرض ترک عادت نشوم، پشت سر هم صفحه‌ها را باز می‌کنم. سایت‌ها دم دست‌تر هستند برای خبر گرفتن. از رسمی گرفته تا غیررسمی، همه را باز می‌کنم. یکی به عرش زده و آن یکی به فرش؛ اگر فیلتر نشده باشد. یکی اتهام زده و خط و نشان کشیده، آن یکی چند خطی بیش‌تر ننوشته، آن هم به اشاره؛ از ترس لبه‌ی بران قانون که مهرش را خودی‌ها می‌بینند و برق لبه‌ی بران‌اش را ناخودی‌ها. باید خبرشناس باشی و خبره تا از میان هجمه راست و دروغ خبر، یکی از صد را با تردید باور کنی. وقتی باور کردی، می‌توانی با احتمال صحت گوش به گوش برسانی به دیگرانی که نمی‌دانند یا خبرخوان نیستند. خبر راست و درست در روزهای بعد از انتخابات پر اعتراض، حکم کیمیا را پیدا کرد.

"آزادی مطلق" ایران در بند، حکایت رسانه های امروز ایران است در خبرنگاران ایران.

Saturday، October 31، 2009

دولت به جای تشویق رفتارهای مردمی را سرکوب می کند

حرکت های خود جوش مردمی در ایران جایی ندارد و شکل سازمان دهی شده ای نیز ندارد. بخش عمده آن شاید به دلیل آن باشد که دولت چنان همه فعالیت ها را در خود خلاصه کرده که حتی سازمان های مردمی و NGO ها گاهی بیشتر با عنوان نهادهای مضر و مخل امنیت شناخته می شوند؛ مگر آن که بخواهند وام دار دولت باشند. این رفتارها تا آنجا پیش رفته که حتی در شرایطی که رفتارهایی در راستای خدمات عمومی و داوطلبانه که بیشتر به سود جامعه است شکل می گیرد، به تمسخر گرفته می شود، کما این که در دیگر کشورهای توسعه یافته از آن به عنوان یک حرکت اجتماعی ارزشمند یاد می شود و مورد تشویق نیز قرار می گیرد.

نمونه بارز این رفتار را شاید بتوان در برخورد یکی از مدیران وزارت بهداشت و درمان دید. در شرایطی که یکی از روزنامه نگاران با هدف اطلاع رسانی با پوششی متفاوت در بخش هایی از شهر ظاهر شد و سعی داشت مردم را نسبت به خطر آنفولانزا هوشیار کند و نزدیکی خطر را گوشزد کند. به جای حمایت و تشویق، آن را بیهوده تلقی کرد.

فرورتیش رضوانیه هفته گذشته با پوشیدن لباس ضد آلودگی حرکت شخصی را آغاز کرد؛ اما يكي از مسوولان وزارت‌خانه بهداشت، در اظهارنظری عجیب اعلام کرده است که "كسي كه لباس ضدآلودگي مي‌پوشد و به خيابان‌ها مي‌رود را بايد به آسايشگاه رواني فرستاد و اين طرح را «بي‌فايده» است."

آن چه این مسوول از فایده در ذهن دارد، مسلماً با تعاریف حرکت های اجتماعی هیچ سنخیتی ندارد و از نوع فایده از راه اطلاع رسانی نیست. که اگر این طور بود پیش از این اقدامات پیشگیرانه از طریق اطلاع رسانی به جای مخفی کاری و پنهان کاری را آغاز می کردند، کاری که بسیار دیر آغاز شد و در گشت وگذاری که این روزنامه نگار در چند خیابان داشت به این نتیجه رسید که هنوز هستند در تهران افرادی که نسبت به خطر این بیماری اطلاعات اندکی دارند یا اصلا آگاهی نسبت به خطرات آن ندارند.

اظهارنظر عجیب و توهین آمیز این مدیر، نشان می دهد که آنان بیش از آن که دغدغه حمایت داشته باشند با این نوع رفتارها خط خود را از مردم و گروه های موثر جدا کرده و بیش از آن که نیازشان به این بخش را دریابند، در فکر دلسرد کردن و حتی حذف و طرد این گروه ها هستند. مردمی که اجتماعشان تنها راه گشای مشکلات است و حتی دهان به دهان اطلاعات را با سرعت بیشتری منتقل می کنند.

رفتارهای خودجوش اگر در ایران شکل نگرفته و یا نمی گیرد، عمده آن به دلیل برخوردهای سلبی و ممانعت های ناآگانه دولت است که هنوز به نقش و جایگاه گروه های اجتماعی پی نبرده است و هنوز در دوره حکومت "فرد سالاری" و "ارباب رعیتی" سیر می کند.

Friday، October 23، 2009

توهین حراست نمایشگاه مطبوعات به کروبی؛ آغازگر فریادهای مرگ بر دیکتاتور

عصر امروز، زمانی که حجت الاسلام کروبی برای بازدید از نمایشگاه مطبوعات رفته بود، ماموران حراست با توهین به وی و سردادن شعارهای مرگ بر منافق موجب خشم مردم و درگیری در نمایشگاه شدند.
هم زمان با این اتفاق، گروه های مختلف مردمی در حمایت از کروبی شروع به سردادن شعارهای "مرگ بر منافق" و"الله اکبر" کردند.
علی رغم خارج کردن کروبی از نمایشگاه، اما درگیری هایی میان مردم و نیروهای لباس شخصی صورت گرفت و در مواردی موجب شکسته شدن بنرهای تبلیغاتی برخی غرفه ها شد.
با وجود خروج کروبی، مردم در حال سر دادن شعار هستند و به جمعیت آنها نیز اضافه می شود. در خارج از نمایشگاه نیز خودروها شروع به بوق زدن در اعتراض به این نحوه برخورد هستند.

Monday، October 19، 2009

روزنامه‌ هایی از جنس کاغذ و سیمان

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. اگر زمانی یک شبه و فله‌ای روزنامه‌ها را تعطیل کردند، اکنون اتوبوسی دستگیر می‌کنند. پس ننویسید در اوراق چاپی. نوشته‌ها را بر می‌گردانند معمولاً، اگر به هشدارها بی‌توجه باشی.

سانسورچی خود نباشی، ویراستاران نشسته‌اند تا نان تو و سایران آجر نشود. یک روز در میان بعضی روزنامه‌ها از چاپخانه بیرون نمی‌آیند. می‌گویند مامور مستقر در چاپخانه مجوز نداده است. شاید به خاطر یک گزارش یا خبر آن هم حقیقی، نه کذب و شایعه. چند روزی هم مامورانی مستقر کردند در چند تحریریه که همه تیترها را از نظر بگذرانند. از همان روزهای اول بعد از انتخابات و اعلام نتایجش بود که آمدند در تحریریه‌ها.

دستم می‌لغزد و می‌نویسد: "رئیس‌جمهور میرحسین موسوی : رای سبزمان را پس خواهیم گرفت." "رای سبز من اسم سیاه تو نبود." فرقی ندارد هزار تومانی است یا صد تومانی. مهم نوشتن است. پیام است که باید دست به دست شود. گوش به گوش گفته شود تا همه بشنوند. تراول باشد یا 50 تومانی یا کاغذ تبلیغی کت و شلوار. زود روان‌نویس سبزم را بیرون می‌آورم و می‌نویسم. نوشتن کار من است.

روزنامه هایی از جنس کاغذ و سیمان، روایت خبرنامه های این روزها است در خبرنگاران ایران .

Sunday، October 11، 2009

شیرینی جان با طعم تلخ مرگ

در تمام سال های گذشته بیش از هر کلام دیگری، کلمه مرگ را زمزمه کرده ایم یا زمزمه هایش را شنیده ایم. تجربه ما بچه های انقلاب که چشم با جنگ باز کردیم و نوجوانی را با خطر استکبار جهانی چشیدیم و جوانی را با تغییر چهره های ارزشی که دیگر تبدیل به منافق یا دست نشانده و بازیچه غرب و شرق شده اند، سپری کرده ایم، فریادهای مرگ است. گویی زندگی و آزادی ما با مرگ دیگری معنا پیدا می کند. کلامی که حتی حیات بخش ما نیز هیچ کجا به آن اشاره ای نکرده و از این روی حیات و ممات را دردست خود گرفته است.
از صبح به دنبال توجیه لحظه ای هستم که مادری چهار پایه از زیر پای جوانی کشید که از بد حادثه شد اسباب مرگ جگرگوشه اش. هیچ توجیه مادرانه و زنانه و انسانی نیافتم برای هدیه این مرگ؛ تنها همین که چنان فریاد مرگ با جان و ذهن ما گره خورده و جزیی از ما شده که انگار از یاد برده ایم در کنار حق قصاص، از حلاوت بخشش سخن گفته شده است.
اگرچه قانون حکم می کند به جان در برابر جان؛ اما آن سوی جانی در کف مختاری قرار می گیرد که سراپا احساس است و تزلزل. حق دارد برای عزیز از دست داده اش؛ اما نه به اندازه جان دیگری. نه به اندازه مرگ آرزوهای مزمزه نشده اش و نه برای خط کشیدن بر روی نام مادر.
روزهای زیادی با اعدام جوانی دیگر فاصله نیست. ای کاش مادر احسان با اولیا دم دیگر از شبی بگوید که جان بهنود را در ازای جان جوانش گرفت تا کامش را نه آن که شیرین کند که دلخوش کنکی باشد برای داغش. کاش بگوید آسوده خوابید یا سنگینی آرزوها و التماس های جوانی را بر دوش گرفت. کاش از این شب بگوید. تنها از اولین شبش و حال مادرانه اش.