Monday، November 09، 2009

"آزادی مطلق" ایران در بند

صدا می‌پیچد: "در ایران آزادی تقریبا مطلق است."

از ترس آن که مبتلا به مرض ترک عادت نشوم، پشت سر هم صفحه‌ها را باز می‌کنم. سایت‌ها دم دست‌تر هستند برای خبر گرفتن. از رسمی گرفته تا غیررسمی، همه را باز می‌کنم. یکی به عرش زده و آن یکی به فرش؛ اگر فیلتر نشده باشد. یکی اتهام زده و خط و نشان کشیده، آن یکی چند خطی بیش‌تر ننوشته، آن هم به اشاره؛ از ترس لبه‌ی بران قانون که مهرش را خودی‌ها می‌بینند و برق لبه‌ی بران‌اش را ناخودی‌ها. باید خبرشناس باشی و خبره تا از میان هجمه راست و دروغ خبر، یکی از صد را با تردید باور کنی. وقتی باور کردی، می‌توانی با احتمال صحت گوش به گوش برسانی به دیگرانی که نمی‌دانند یا خبرخوان نیستند. خبر راست و درست در روزهای بعد از انتخابات پر اعتراض، حکم کیمیا را پیدا کرد.

"آزادی مطلق" ایران در بند، حکایت رسانه های امروز ایران است در خبرنگاران ایران.

Saturday، October 31، 2009

دولت به جای تشویق رفتارهای مردمی را سرکوب می کند

حرکت های خود جوش مردمی در ایران جایی ندارد و شکل سازمان دهی شده ای نیز ندارد. بخش عمده آن شاید به دلیل آن باشد که دولت چنان همه فعالیت ها را در خود خلاصه کرده که حتی سازمان های مردمی و NGO ها گاهی بیشتر با عنوان نهادهای مضر و مخل امنیت شناخته می شوند؛ مگر آن که بخواهند وام دار دولت باشند. این رفتارها تا آنجا پیش رفته که حتی در شرایطی که رفتارهایی در راستای خدمات عمومی و داوطلبانه که بیشتر به سود جامعه است شکل می گیرد، به تمسخر گرفته می شود، کما این که در دیگر کشورهای توسعه یافته از آن به عنوان یک حرکت اجتماعی ارزشمند یاد می شود و مورد تشویق نیز قرار می گیرد.

نمونه بارز این رفتار را شاید بتوان در برخورد یکی از مدیران وزارت بهداشت و درمان دید. در شرایطی که یکی از روزنامه نگاران با هدف اطلاع رسانی با پوششی متفاوت در بخش هایی از شهر ظاهر شد و سعی داشت مردم را نسبت به خطر آنفولانزا هوشیار کند و نزدیکی خطر را گوشزد کند. به جای حمایت و تشویق، آن را بیهوده تلقی کرد.

فرورتیش رضوانیه هفته گذشته با پوشیدن لباس ضد آلودگی حرکت شخصی را آغاز کرد؛ اما يكي از مسوولان وزارت‌خانه بهداشت، در اظهارنظری عجیب اعلام کرده است که "كسي كه لباس ضدآلودگي مي‌پوشد و به خيابان‌ها مي‌رود را بايد به آسايشگاه رواني فرستاد و اين طرح را «بي‌فايده» است."

آن چه این مسوول از فایده در ذهن دارد، مسلماً با تعاریف حرکت های اجتماعی هیچ سنخیتی ندارد و از نوع فایده از راه اطلاع رسانی نیست. که اگر این طور بود پیش از این اقدامات پیشگیرانه از طریق اطلاع رسانی به جای مخفی کاری و پنهان کاری را آغاز می کردند، کاری که بسیار دیر آغاز شد و در گشت وگذاری که این روزنامه نگار در چند خیابان داشت به این نتیجه رسید که هنوز هستند در تهران افرادی که نسبت به خطر این بیماری اطلاعات اندکی دارند یا اصلا آگاهی نسبت به خطرات آن ندارند.

اظهارنظر عجیب و توهین آمیز این مدیر، نشان می دهد که آنان بیش از آن که دغدغه حمایت داشته باشند با این نوع رفتارها خط خود را از مردم و گروه های موثر جدا کرده و بیش از آن که نیازشان به این بخش را دریابند، در فکر دلسرد کردن و حتی حذف و طرد این گروه ها هستند. مردمی که اجتماعشان تنها راه گشای مشکلات است و حتی دهان به دهان اطلاعات را با سرعت بیشتری منتقل می کنند.

رفتارهای خودجوش اگر در ایران شکل نگرفته و یا نمی گیرد، عمده آن به دلیل برخوردهای سلبی و ممانعت های ناآگانه دولت است که هنوز به نقش و جایگاه گروه های اجتماعی پی نبرده است و هنوز در دوره حکومت "فرد سالاری" و "ارباب رعیتی" سیر می کند.

Friday، October 23، 2009

توهین حراست نمایشگاه مطبوعات به کروبی؛ آغازگر فریادهای مرگ بر دیکتاتور

عصر امروز، زمانی که حجت الاسلام کروبی برای بازدید از نمایشگاه مطبوعات رفته بود، ماموران حراست با توهین به وی و سردادن شعارهای مرگ بر منافق موجب خشم مردم و درگیری در نمایشگاه شدند.
هم زمان با این اتفاق، گروه های مختلف مردمی در حمایت از کروبی شروع به سردادن شعارهای "مرگ بر منافق" و"الله اکبر" کردند.
علی رغم خارج کردن کروبی از نمایشگاه، اما درگیری هایی میان مردم و نیروهای لباس شخصی صورت گرفت و در مواردی موجب شکسته شدن بنرهای تبلیغاتی برخی غرفه ها شد.
با وجود خروج کروبی، مردم در حال سر دادن شعار هستند و به جمعیت آنها نیز اضافه می شود. در خارج از نمایشگاه نیز خودروها شروع به بوق زدن در اعتراض به این نحوه برخورد هستند.

Monday، October 19، 2009

روزنامه‌ هایی از جنس کاغذ و سیمان

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. اگر زمانی یک شبه و فله‌ای روزنامه‌ها را تعطیل کردند، اکنون اتوبوسی دستگیر می‌کنند. پس ننویسید در اوراق چاپی. نوشته‌ها را بر می‌گردانند معمولاً، اگر به هشدارها بی‌توجه باشی.

سانسورچی خود نباشی، ویراستاران نشسته‌اند تا نان تو و سایران آجر نشود. یک روز در میان بعضی روزنامه‌ها از چاپخانه بیرون نمی‌آیند. می‌گویند مامور مستقر در چاپخانه مجوز نداده است. شاید به خاطر یک گزارش یا خبر آن هم حقیقی، نه کذب و شایعه. چند روزی هم مامورانی مستقر کردند در چند تحریریه که همه تیترها را از نظر بگذرانند. از همان روزهای اول بعد از انتخابات و اعلام نتایجش بود که آمدند در تحریریه‌ها.

دستم می‌لغزد و می‌نویسد: "رئیس‌جمهور میرحسین موسوی : رای سبزمان را پس خواهیم گرفت." "رای سبز من اسم سیاه تو نبود." فرقی ندارد هزار تومانی است یا صد تومانی. مهم نوشتن است. پیام است که باید دست به دست شود. گوش به گوش گفته شود تا همه بشنوند. تراول باشد یا 50 تومانی یا کاغذ تبلیغی کت و شلوار. زود روان‌نویس سبزم را بیرون می‌آورم و می‌نویسم. نوشتن کار من است.

روزنامه هایی از جنس کاغذ و سیمان، روایت خبرنامه های این روزها است در خبرنگاران ایران .

Sunday، October 11، 2009

شیرینی جان با طعم تلخ مرگ

در تمام سال های گذشته بیش از هر کلام دیگری، کلمه مرگ را زمزمه کرده ایم یا زمزمه هایش را شنیده ایم. تجربه ما بچه های انقلاب که چشم با جنگ باز کردیم و نوجوانی را با خطر استکبار جهانی چشیدیم و جوانی را با تغییر چهره های ارزشی که دیگر تبدیل به منافق یا دست نشانده و بازیچه غرب و شرق شده اند، سپری کرده ایم، فریادهای مرگ است. گویی زندگی و آزادی ما با مرگ دیگری معنا پیدا می کند. کلامی که حتی حیات بخش ما نیز هیچ کجا به آن اشاره ای نکرده و از این روی حیات و ممات را دردست خود گرفته است.
از صبح به دنبال توجیه لحظه ای هستم که مادری چهار پایه از زیر پای جوانی کشید که از بد حادثه شد اسباب مرگ جگرگوشه اش. هیچ توجیه مادرانه و زنانه و انسانی نیافتم برای هدیه این مرگ؛ تنها همین که چنان فریاد مرگ با جان و ذهن ما گره خورده و جزیی از ما شده که انگار از یاد برده ایم در کنار حق قصاص، از حلاوت بخشش سخن گفته شده است.
اگرچه قانون حکم می کند به جان در برابر جان؛ اما آن سوی جانی در کف مختاری قرار می گیرد که سراپا احساس است و تزلزل. حق دارد برای عزیز از دست داده اش؛ اما نه به اندازه جان دیگری. نه به اندازه مرگ آرزوهای مزمزه نشده اش و نه برای خط کشیدن بر روی نام مادر.
روزهای زیادی با اعدام جوانی دیگر فاصله نیست. ای کاش مادر احسان با اولیا دم دیگر از شبی بگوید که جان بهنود را در ازای جان جوانش گرفت تا کامش را نه آن که شیرین کند که دلخوش کنکی باشد برای داغش. کاش بگوید آسوده خوابید یا سنگینی آرزوها و التماس های جوانی را بر دوش گرفت. کاش از این شب بگوید. تنها از اولین شبش و حال مادرانه اش.

Monday، September 28، 2009

رنگ لبخند بهار، بوی باروت تابستان

خوشحال است، آن که روبه رو نشسته. من اما دلشوره دارم. نکند بازی تکرار شود. بازی نیست؛ اما ترس شکست است. خاتمی، بزرگی‌ای دارد که یادآوری‌اش حافظه دیرهنگام نمی‌خواهد؛ اما میرحسین خیلی دور است. من می‌گویم سست می‌کند خیلی‌ها را و او می‌گوید اشتباه نکن. من می‌گویم اهل قهر است و نمی‌ماند. او سری تکان می‌دهد به جای تاسف. او شبانه‌روز تلاش می‌کند. من در ظاهر مقاومت می‌کنم و شب‌ها تا هر وقت که بتوانم راه جدید می‌جویم برای پیغام فرستادن. آن موقع هنوز عید نشده بود.

دلشوره‌ها بیشتر شده. گاهی ترس است به جای دلشوره. ترس از تکرار چهار سال پیش. ترس از قهر. دلهره از لج‌بازی. گاهی به هم دلداری می‌دهیم. گاهی هشدار. هشدارها همه برای جزم شدن عزم‌ها است. دیگر سفرها شروع شده. آن که آن رو به رو نشسته، گاهی دلشوره دارد سر بعضی سفرها؛ اما موج جمعیت را که می‌بیند دلشاد می‌شود. خبر دلشوره‌اش را وقتی می‌دهد که دیگر مطمئن شده است. آن موقع دیگر بهار به نیمه رسیده بود.

رنگ لبخند بهار، بوی باروت تابستان، زمزمه های همه روزهای گذشته است در خبرنگاران ایران .

Saturday، September 19، 2009

ايمان‌هايي كه پوچ از آب درآمدند در مقابله با سبزها

دوستی نقل قول می کرد مکالمه ای را از یکی از اعضای یکی از گروه های چپ که با این انتخابات تمام اعتقادات و داشته هایمان را زیر پا گذاشتیم. رای دادیم. اعتراض کردیم و کتک خوردیم و گاز. نماز جمعه رفتیم. شب ها بر پشت بام الله اکبر گفتیم و در نهج البلاغه و قرآن به دنبال نشانه هایی بودیم تا به زبانی دیگر با اینان سخن بگوییم و دیگر چیزی از چپ بودن نداریم.
این تجربه ای است که ظرف سه ماه گذشته بسیاری از ما داشته ایم. امروز به واسطه داشتن هیچ یک از این تجربه ها افسوس نمی خورم؛ چرا که پوچی مسلمانی بسیاری را به چشم دیدم و اين تجربه ای بزرگ بود.
از روز اول، از همان روز که حامیان رییس جمهور میرحسین دست هایشان را با نواری بر مچ بالا گرفتند و در غضب ناک ترین حالت الله اکبر گفتند، تنها هدفشان اعتراض بود. هیچ گاه حتی زمانی که آتش روشن کردند، جنگ را شروع نکردند. آنها تنها در مقابل گازهای تند و خفه کننده سنگری برای خود ساختند. آن طرفی ها فریاد می زنند و منافق و کافر می خوانند سبزها و معترضان را؛ اما فراموش کرده اند رسم مسلمانی مولایشان را که هیچ گاه آغازگر جنگی نبود. حتی در کربلا نیز امام آغاز گر جنگ نبود. سبزها هیچ جنگی را آغاز نکردند و تنها در مقابل حملاتی که به آنها می شد از خود دفاع می کردند.
تنها کلام "الله اکبر" از گلویمان بیرون می آید. من هستم و یک دوست. چند مرد فریاد می زنند مرگ بر منافق. چشمانشان مرا یاد ابن ملجم "میرباقری" می اندازد. در جواب الله اکبر دیگری می گوییم. مشتش را گره می کند سمت صورتمان. صدایش را آرام می کند اما ناسزایی رکیک می گوید. از آنها که در چاله میدان ها می گویند. باز می گوییم الله اکبر. خفه شویی می گوید و ناسزای دیگری. او می گوید و دو همراه دیگرش در حالی که سعی دارند لگد بزنند به ما، کلمات دیگری می گویند. پلیسی بین ما حایل شده. اعتراض می کنم نمی بینی چه می گوید؟ پلیس می گوید:"خب بروید" خطابش با من است. حرصم می گیرد از هر دو. این بار به جای الله اکبر، می گویم:" زنت است. مادرت هست. خواهرت هست." و او حمله می کند. نقل است از امیرالمومنین که خطاب به یکی از یارانش که دشنام گویی می کرد به مخالفان امام او را حذر داشت. وقتی آن مرد حضرت را خطاب قرار داد که آیا ما بر حق نیستیم. امام جواب فرمودند: آری ما بر حقیم؛ اما نباید زبان به دشنام باز کرد. امام برحذر می دارد تا شان مسلمان را نزد دیگرانی که کفار بودند پایین نیاورد و خدای نیز بر مسلمانان خشم نگیرد. سبزها دشنام ندادند در این نابرابری ها. هر چند که مرام مردان ایرانی می گوید که احترام زنان را جور دیگری باید نگه داشت.
دوستی بغض دار نقل می کرد از یکی از نزدیکانش که در روز قدس زنان با ظاهری آنچنانی آمده اند و او چنان به غیرتش برخورده که خود دست بلند کرده است و چند نفری را مورد عنایت قرار داده است. امر به معروف و نهی از منکر آدابی دارد و رسومی خاص. حتی تذکر زبانی نیز جزو قواعد سوم یا چهار است و در ابتدا باید با رفتار خود و اگر فایده نداشت با اشاره و پس از آن با زبان امر به معروف کرد؛ اما رسمی که مسلمانان امروزی از نوع متعصبش اجرا می کنند، از ابتدا عنایت است و خدا می داند که شاهد بودم که این عنایت گاه می لغزد بر بدن زنان و کنکاش می کنند. گویی می خواهند ابتدا کشف کنند این جسم را و سپس مشت بکویند بر سرشان.
پشیمان نیستم از تجربه نا کرده های خود که به چشم دیدم جمعیتی را که تاب رنگ ندارند. به چشم دیدم که چطور حی الصلاه را زیر لب زمزمه می کنند و از اولین نمازی ها با گاز استقبال می کنند و به سخره می گیرند.
پشیمان نیستم از تجربه های ناکرده خود که به گوش شنیدم و به چشم دیدم مسلمانانی را که رگ های غیرتشان متورم بود و زبان روزه داشتند؛ اما نه چشم شان روزه بود، نه خوش زبان بودند و نه دستان هرزه شان. این مسلمانان افطار بر کدام سفره می نشینند؟