Thursday، January 07، 2010

آقای رامین، من دلقک، دزد، اوباش، تو چه هستی؟

آقای رامین(1)، من دلقک(2)، دزد، اوباش(3)، تو چه هستی؟

پانوشت:

(1): محمدعلی رامین، تئوریسین نظریه دروغ بودن هولوکاست. معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد که پس از انتصاب با حضور در روزنامه های مختلف با هدف آشنایی بیشتر با اصحاب رسانه، آنها را با انواع کلمات توهین آمیز خطاب کرده و تهدید می کند..

(2): رامین در دیدار با روزنامه فرهیختگان، زمانی که با اعتراض خبرنگاران مواجه شد که "نمی شود زیر عکس سردبیر روزنامه " رضا نوربخش نشست و از آزادی بیان حرف زد"، خطاب به مدیر مسوول این روزنامه گفت:"شما اینجا یک مشت دلقک جمع کرده اید." پس از آن بخشی از خبرنگاران این روزنامه اخطار گرفتند و بخشی نیز تعدیل شدند.

(3): رامین در آخرین گشت و گذار رسانه ای خود به روزنامه کارون جنگ سر زده است و علاوه بر آن که تاکید کرده روزنامه هایی که هم جهت با خواست دولت نباشند، محکوم به نابودی هستند، گفته است:" كسانی كه تحت نام روزنامه‌نگار در حال حاضر بازداشت هستند، روزنامه‌نگار نیستند آنها دزدند و اوباش‌اند. همان كسانی كه سال‌هاست از خارج مدیریت و حمایت‌شان كرده‌اند و به آنها جایزه هم داده‌اند." وی همچنین در خصوص رسالت نقادی رسانه ها گفته است:" وظیفه نقد و نظارتی رسانه‌ها و مخالفان باید نقد و مخالفت با سیاست‌های استكباری و كشورهای مدعی غربی باشد."

یادواره کشف حجاب فضاحتی دیگر برای مدعیان حفظ دین

17 دی ماه سال 1314 تاریخ کشف حجاب در ایران است که توسط رضا شاه و پس از سفرش به ترکیه و دیدار با آتاتورک و مشاهده قدرت اداره کشور، با اجبار اجرا شد. قانونی که هیچ سنخیتی با جامعه مذهبی ایران نداشت و از همان زمان مخالفت های بسیاری نیز با آن شد. هر چند نقطه آغاز ورود زنان به دنیای بیرون از مطبخ و فعالیت های اجتماعی نیز بود؛ اما این اجبار را هیچ گاه ایرانیان فراموش نکردند و یکی از نقاط سیاه کارنامه رضا شاه است. در کتاب های تاریخ هم بسیار از این سیاهی نام برده شده است و برای آن که این سیاهی بیش از پیش نمود داشته باشد، در مقابل فضای مذهبی ایران را تصویر می کنند که چطور احساسات و خواسته های قشر عظیمی نادیده انگاشته شد و دیکتاتورمابانه یک حکم در جامعه اجرا شد.

74 سال از آن تاریخ گذشته است. ایران روزهای یا روسری یا تو سری، جمع آوری زنان بدحجاب و طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی که حتی به چکمه های روی شلوار هم به جرم تحریک آمیز بودن ایراد می گرفتند و دختران را در ون های پلیس می کردند را از سر گذرانده است.

بعد از 74 سال از آن تاریخ، بعد 30 سال که فریاد و نفرین برای آن شاه سر دادند که فرمان داده بود حجاب از سر زنان بکشند، گذشته است. دیگر حجاب بخشی از زندگی اجتماعی و خارجی زنان شده است. بخشی که آن را پذیرفته اند. در درون خانه ها و بیرون از این مرزها هم هنوز برخی این قدر اختیار انتخاب دارند که خود نوع حجابشان را برگزینند. چنان برایشان دغدغه نیست؛ چرا که از زمانی که چشم باز می کنند می شناسند آن را و می بینند. چنان که برخی که کم اعتقادترند، سفت تر حفظش می کنند. به خصوص اگر بدانند در کمینشان دوربین هایی است که منتظر شکار است برای آن که بگوید آن که تا دیروز معترض بود و ما اغتشاشگر می نامیدیمش و این روزها محارب شده، بی حجابی است که تمام فریادهایش برای حذف همین روسری است.

حالا در سالگرد آن کشف حجاب، قرار است یک بار دیگر تهران آن جبر را باز به خود ببیند. جبری که یک روز روسری را بر سر زنان کشید و یک روز چند زلف بیرون افتاده اش را فساد خواند و پایش را به وزرا و اداره آگاهی و دادگاه بازکرد؛ امروز همان دست روسری را از سر زنانی که دیگر به زنان کرایه ای معروف شده اند، باز می کند تا در تنها صدا و سیمای این ملک جار بزنند که این است خواسته گروهی که 7 ماه است می گوییم اندک هستند و اما برای همین اندک خیابان ها را با ماموران فرش می کنیم و از میان همان اندک تا کنون ده ها کشته و صدتا زندانی گرفته ایم.

امروز همان ها که پاسدار حفظ دین و ناموس این خاک هستند و سینه چاک می دهند، سیلی می زنند و فحاشی می کنند و عزاداران زیر مشت و لگد هزار جور لباس سبز، شخصی و خاکی را حرامزاده می خوانند، قرار است دخترانی را با نماد سبز در خیابان سر برهنه کنند تا بگویند این است نهایت سیاست ما که عین دیانت ما است. خواسته سبزها نه آن قدر حقیر است و نه خود چنان ارزان که خود را در برابر چشمان شما به نمایش بگذارند تا حرکت بزرگ آنان را چنین زیر پای بگذارید. در نطفه نتوانستید خفه اش کنید و هر ساقه اش را که شکستید، ریشه اش محکم تر شد، پس اصرار بر بیهودگی خود نکنید.

Tuesday، December 29، 2009

بازی با الفاظ را رهاکنید، ملعبه ای دیگر بسازید

فریاد، فریاد، فریاد. غوغا، غوغا، غوغا. پیراهن عثمان را اگر بر سر نیزه کردند و چرخاندند، خونی بر آن بود. فریب کاران و دنیا داران آن روز هم، بی مکتب و کتاب می دانستند فریب راه دارد و خم و چم بسیار. برای همین آن طور پیراهن را چرخاندن تا اهل کوفه خون به جوش بیاوردند برای خلیفه کشته شده شان.
سه روز است که فریاد می زنید. سه روز است که صدای عربده ها و فحاشی هایتان قطع نشده. از آن مداح که نه رسم اهل بیت را می شناسد و نه راهشان را می داند از کجاست و بر منبر حکم "حرام زادگی" می دهد برای آنان که زیر پای امثال او لگد می شدند یا باتوم هایشان را می خوردند یا گازهای اشک آورشان را. اگر به اندازه تو بی دین و خدانشناس بودم، می گفتم کافر همه را به دین خود می داند؛ اما می دانم که در دین حذر کرده اند از گفتن و تهمت زدن و حتی منع شده گفتن و تکرار گناه بر زبان مبادا که قبح آن بریزد.
از آن مداح بیش از این انتظار نیست. از مجلسیان که به سیاست بازی و سیاست ورزی شهره اند؛ اما بیش از این انتظار بود. سه روز است که بر سر می زنید، نعره می کشید برای حرمت شکنی روز عاشورا. و این تکرار می شود هزار بار و باز می چرخد. چه را محکوم می کنید؟ حرمت شکنی را؟ یک لفظ را؟ با کلمات بازی می کنید تا پیرزنان و پیرمردان دور از این نقش ها را بازی دهید؟ حرمت را چه کسی شکست؟ آن که دهان "یا حسین" گو را پر خون کرد؟ یا آن که روز عاشورا خنجر کشید؟ حرمت عاشورا را چه کسی شکست؟ آنان که به عزاداران جماران حمله کردند یا آنان که علی(ع) و حسین را به مدد می طلبیدند و در مقابل سیلی می خوردند و فحش می شنیدند؟
بازی با الفاظ را بس کنید. به دنبال ملعبه ای دیگر باشید که این کودک سال ها است بزرگ شده است.

Monday، December 28، 2009

عاشورايي كه تصويرگر عاشورا شد

شاید اگر خیاط می دانست آخر و عاقبتش همان کوزه ای است که کنار دستش گذاشت و سنگ می انداخت برای هر مرده ای، هیچ وقت کوزه ای نمی گذاشت و شمارش نمی کرد.
از همان ابتدا که کتاب تاریخ و معارف را دستمان دادید، خواندیم از قیام حسینی و خروش او بر یزید که می خواست تکیه زند بر مسند امیرالمومنین. هزار بار از درس های عاشورا گفتید و اشک می خواستید تا هموار کند راه بهشت را و امان نامه آن دنیایمان شود. بر هیچ یک از مرثیه های دروغینی که ساختید اشک نریختم که هیچ گاه نینوا با نعره های حاجی های دروغین که زبان شان به هر دشنامی باز می شود در کنار نام حسین، برایم تصویر نشد؛ اما عاشورا را دیروز به چشم دیدم. محشری به پا کرده بودند لشکریان یزید و چه چوب و زنجیری می زدند برای هر ریالی که گرفته بوند تا طیب و طاهر شود به تمامی.
- ساعت 10 نشده بود که میدان امام حسین بسته شد. تمام راه‌ها برای ورود به خیابان انقلاب مسدود بود. یگان ویژه که به گاردی‌ها معروف شده‌اند، باتوم به دست، نعره می زدند و خفه شویی نثار هر کسی می کردند که سوال می کرد از کجا برود؟ گاز اشک آور دیگر اسپری خوش بو کننده شده است این روزها. همان ابتدا برای راهنمایی مردم به بخش های کناری، باتوم ها را بر سر و دست و پای مردم می زدند. پیر و جوان نداشت. زن و مرد هم فرقی نمی کرد. همان ساعت سر زنی از این ضربه شکست.
- مترو بهترین مسیر بود در آن بلبشو برای رسیدن به میدان آزادی. همان ابتدا چنان گارد راه را بست که چند قدم راه، طولانی شد برای رسیدن به آزادی.
- هیات های عزاداری هم نمی‌توانستند راهی باشند برای آن که در پناهشان چند قدمی پیش و پس رفت. همان اول کار منع شدند از عزاداری و بیرون آمدن. علم و کتل را بردند داخل هیات. شبیه همان سریال "شب دهم" بود و منع‌های حکومتی برای برگذاری تعزیه. چه خونی از مسلمان‌ها به جوش آمد برای این ممنوعیت و محرومیت از عزاداری. کشته هم دادند برای برگزاری تعزیه.
- از کوچه و پس کوچه ها به بهبودی رسیدم. آنجا بیش تر مردم بودند. "عزا عزا است امروز. روز عزا است امروز. ملت سبز ایران صاحب عزا است امروز." حرف بدی نبوده در تمام این سال‌ها؛ اما گاز بود که حواله‌مان می‌شد. این سو هم دست به کار شد. واکنش نتیجه معقول هر کنشی است. سنگ هم شد پاسخ گازها. هر چند قابل مقایسه نبودند و از پس هم بر نمی‌آمدند.
- یکی از پس کوچه‌های بهبودی هیاتی بود که می‌شد پناه گرفت. جوانی سیاه پوشیده بود برای امامش. فریاد می‌زد که دور شوید. چوبی از پشت پیراهنش بیرون زده بود. چنان نعره می‌زد و فحاشی می‌کرد که شک نکردم از سربازان باوفا یزید می‌شد اگر آن زمان بود. جمعیت هیات پشت سرش بود و برای رسیدن به قیمه راه می‌خواستند. یکی می‌گفت راه بدهید. آن یکی می‌گفت چوب‌ها را بردارید. تفرقه شد میان خودشان. چنان عصبانی شد که فراموش کرد آن هیات برای چه کسی بر پا شده. برای همین بود که گفت" ر..م توی این هیات. بگذار ببینم این‌ها چی می‌گن." چندتا شدند در یک لحظه. هر کدامشان وزن دو نفر را داشتند. صورت‌ها را یکی‌یکی با شال می‌پوشاند. به زنی که آهسته خطابش کرد "صورتت را چرا می‌بندی؟" سرسری جواب داد؛ اما " زنیکه ج...ه" هم گفت که زن را عصبانی کرد. خوبی‌اش این بود که زهرا و فاطمه (همسر و خواهرش) و مادرش کنار دستش بودند. آنها هم چنگ انداختند در صورت زن تا دیگر عاشورا بیرون نیاید و قیمه خورانشان را به هم نریزد.
- یکی از میان جمعیت فریاد زد الله اکبر. همان جوان عصبانی فحاش داد زد:"زر زر نکن" نهیبش زدیم که شرط رسیدن به حسین، الله اکبر است و گرنه حسین هم بی معنا می شود. "خفشه شو" جوابش بود و حمله کرد که سیلی بزند.
- با دخترکی همراه شدیم تا از میان خیل سپاه عزاداران بیرون بیاییم. در میان راه حاج آقایی را دیدیم که دست به محاسن سفیدنش می کشید و می گفت: "هیچ غلطی نمی تونند بکنند." راهش همان هیات خوش زبان ها بود. از کنارش رد شدیم و التماس دعایی خواستیم. گفت محتاجیم. گفتم:" حاج آقا التماس دعا. آقای چمران تشریف نمی آرید ببینید بچه ها را چطور می زنند؟ کفایت می کنه یا خیر؟" جا خورد؛ اما رفت.
- کوچه کناری را پایین می آمدیم که لشکری که گل به سر گرفته بود و سیاه پوش، در حال بالا رفتن بودند. همگی چوب ها را پشت داخل پیراهن ها پنهان کرده بودند. میاندارشان سن و سال دارتر بود. حاجی خطابش می کردند. تاکید می کرد "اگر با سنگ زدند، نترسید. فرار نکنید. با همان سنگ‌ها خودشان را بزنید." لفظ حاج آقا زمانی برایم ارج و قربی داشت. ارزش داشت. بوی معرفت و محبت می‌داد؛ اما لحن او بوی تعفنی از جنس قلبش داشت. همان‌ها بودند که از پشت به مردم بی‌دفاع حمله کردند. شلنگ و چوب و باتوم را از قبل در ساختمان در حال ساختی در همان نزدیکی پنهان کرده بودند.
- دود سیاه چنان آسمان را گرفته بود که انگار بیش از یک سطل زباله آتش زده‌اند. خیابان خوش یکی شده بود با آزادی. همه یک دست شعار می‌دادند. انگار فتح کرده‌اند. نشانه‌اش هم دو خودروی پلیسی بود که به آتش کشیده بودند. جوانی بسته کوچکی دستش بود و می‌گفت "ببینید چه پیدا کرده‌ام از ماشین پلیس." یک بسته پلاستیکی با گردی سفید بود.
- یکی از نیروهای نوپو جرات کرد و تا نزدیکی جمعیت پیش آمد. چند نفری زرنگی کردند و گرفتندنش. یکی می‌گفت بزن تا بمیره، چند نفری می‌گفتند نه گناه داره. جمع حکم به رهایی داد. هنوز نجات پیدا نکرده، باتومش را بلند کرد برای زدن. هم لباس‌هایش هم از دور شروع کردند به زدن گاز. آنقدر زدند که آزادی خفه شد از دود و بوی خفقان آور گاز. مردم راه می‌جستند برای نجات. آنها هم گاز می‌زدند و جلو می‌آمدند. تازه آن موقع بود که جرات پیدا کردند که "حرام زاده ها گم شوید"، "بزنید پدرسگ‌ها" را بگویند.
- ساعت از 2 گذشته بود که فریادهای حیدر حیدر بلند شد. پیش و پسشان یگان ویژه بود و آنها در میان. مجهز بودند به انواع سلاح سرد. گرمش را ندیدم اگر هم داشتند؛ اما همگی بی سیم به دست بودند و چوب در پیراهن.
- به میدان انقلاب که رسیدم، چنان سخت در میان گرفته بودنش که گویی قصد فرار دارد. کمی آن‌سوتر زنان و دختران چادری فریاد می‌زدند: "مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر منافق." موتورسواران که حیدرگویان از کنارشان رد می‌شدند، با هم علامت پیروزی و لبخند مبادله می‌کردند. رنگ و بوی عزاداری نداشت تظاهراتشان. این سوی خیابان جمعیتی کمتر از 15 نفر در حال تماشای فریادها بودند که گروه یگان ویژه از راه رسید و فریاد زد بزنید حرام زاده‌ها را. چندتایی آمدند برای زدن و خوب هم زدند.
- شب تلویزیون چیزهایی نشان داد که ندیدم در تمام آن ساعات.از لحن ملایم پلیس برای تذکر و ارشاد و .... و من جز فحاشی چیزی نشنیدم.
- صبح شیخی در حال موعظه بود. از حق‌الناس گفت و اولویتش بر نماز. داستان معروف حلالیت طلبیدن پیامبر(ص) گفت در آخرین روزها و معترضی که بانگ برآورد در مسجد که عصای پیامبر بر تنش خورده. پیامبر نیز خود را آماده قصاص کرد تا حق الناس را به جای آورد. شما که زنجیر می‌زنید و قمه می‌کشید بر روی به قول خودتان این حرامیان، شما که حافظ دین شده‌اید، حق‌الناس ما را چه می‌کنید؟ از آخرت هم چیزی می‌دانید یا به همان اسکناس‌هایی که می‌گیرید قانعید؟

Saturday، December 19، 2009

صاحبان قلم انتقام محدودیت‌ هایشان را می‌گیرند

هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آخر و عاقبت یک انتخابات ۴۰ میلیونی چنان شود که یک‌باره همه درها بسته شود و حکم شود «همان که گفتم» و اعتراض ممنوع. راه کشیدن به خیابان‌ها جای خود که با هزار مصیبت شکل می گرفت، بدتر از آن راه‌های ارتباطی بود که یکی یکی سد می‌شدند و رابطان‌اش نیز یا بازداشت و زندانی می‌شدند یا حکم سکوت دریافت می‌کردند برای زمانی نامشخص. در این میان حتی آنان که روزی کاندیدا بودند و ارج و قربی برای ساختار نظام داشتند نیز محدود شدند و کانال‌های ارتباطی آنان با دنیای بیرون نیز گرفته شد. هر چند در نهایت حرف‌ها و بیانیه‌ها وبلاگ به وبلاگ، «ایمیلی» و یا دهان به دهان، می‌گشت و منتشر می‌شد؛ اما این‌ها هیچ از تنگی فضا کم نکرد. گواه‌اش را می‌توان در جایگاه آزادی مطبوعات دید که ایران از میان ۱۷۵ کشور، در رتبه ۱۷۲ام جای دارد.
مهدی کروبی، یکی از کاندیداهای معترض است که از چهار سال پیش با خود عهد کرد در این انتخابات نخوابد تا نتیجه دور پیش برایش رقم نخورد.
محدودیت‌های حاکم بر فضای اطلاع‌رسانی در ایران انگیزه‌ای شد برای گفت‌وشنودی با مهدی کروبی، یکی از کاندیداهای «اصلاح‌طلب» و صاحب امتیاز روزنامه اینک توقیف‌شده اعتماد ملی:
آقای کروبی، روزهای خوبی نیست و هر روز هم فشارها بیشتر می‌شود؛ نتیجه‌اش تا کنون عبور از «خط‌های قرمز» بیشتری بوده است؛ اما طرف مقابل همچنان به رفتارش ادامه می‌دهد. تا آن‌جایی که حتی دیگر بردن نام کاندیداهای معترض ممنوع شده؛ البته بگذریم که در دنیای مجازی نام این‌ها بیش از دیگر نام‌ها می‌چرخد. این محدودیت‌ها چه تاثیری بر نوع اعتراضات و حتی گسترده‌تر کردن دامنه آن خواهد داشت؟ برد با کدام طرف خواهد بود؟
اعمال محدودیت برای مطبوعات، محدودیت‌های اجتماعی، بازخواست و بازداشت دختران و پسران و گاه زن و شوهرها و رد صلاحیت‌ها، از سال ۷۱ آغاز شد؛ اما نتیجه آن انتخاب فردی مثل آقای خاتمی در مقابل رقیب‌اش آقای ناطق‌نوری بود. سهم ما از آن رای ۲۰ میلیونی، ۸ میلیون بود و باقی "نه" به سیاست‌های جاری و محدودیت‌ها بود. پس محدودیت‌ها را مردم این گونه پاسخ می‌دهند و از آن نمی‌گذرند.
اخیراً در روز جهانی حقوق بشر اعلام شد که وضعیت حقوق بشر در ایران در بدترین شرایط خود طی سال‌های اخیر قرار دارد. مهم‌ترین عامل آن نیز نوع رفتار با معترضان پس از انتخابات ذکر شده است. این شرایط تا چه زمان می‌تواند ادامه یابد و هزینه‌ها برای کدام طرف سنگین‌تر خواهد بود؟
هزینه سنگین این رفتارها، بستن فضا و محدودیت‌ها را در نهایت باید جمهوری اسلامی و روحانیت بپردازد؛ چرا که یک حکومت دینی است. این رفتارها هم دوامی نخواهد داشت.
همه آن چه مهدی کروبی از نامهربانی ها با مطبوعات گفته را در خبرنگاران ایران بخوانید.

Tuesday، December 08، 2009

تو سبز علوی به امر، من سبز اموی به امید

تو سبز علوی، من سبز اموی. این نامی است که به تازگی بر من و تو گذاشته اند.

تو سبز می بندی و من هم. تهمت نمی زنم که به چه قیمت سبز می بندی که نمی دانم؛ اما شنیده ام که برای چند اسکناس سبز که هیچ، چماق هم دست می گیری و چنان می زنی که گویی دشمنی دیرینه داری و به خونخواهی پدر آمده ای. هر چه هست، من سبز اموی شده ام و تو سبز علوی.

تو سبز می بندی و من هم. من سبز می بندم از برای یک نشان که همتایانم را بشناسم. همان طور که وقتی از ترست سبزم را باز می کنم، لبخند می زنم که اگر جواب گرفتم، یک سبز اموی را شناخته ام. یا از پسری که حایلم شده در مقابل چوبت تا به قول خودش "زن و بچه" کتک نخورند، یکی دیگر را شناخته ام.

تو سبز می بندی و من هم. من آن روز که سبز بستم، به امید گره زدم آن را. امیدم نه به میر بود و نه به شیخ که از همان زمان می دانستم چنان ویرانه ای از ایرانم ساخته که از دست هیچ کدامشان کاری بر نمی آید. من سبز بستم به انتخابی غیر از او.

تو سبز می بندی و من هم. سبز من بی دستور بر مچم نشست. بر ذهنم حک شد و بر دهانم فریاد؛ اما سبز تو به امر است. همان امری که یک شبه رای سبز مرا سیاه خواند برای دیگری.

تو سبز می بندی و من هم. من هر بار که سبز می بندم از این سبز بودن بیش از قبل مفتخر می شوم. افتخار می کنم که تنها تا پای صندوق سبز نبوده ام. که دنبال می کنم آن چه نوشته ام و انداخته ام بر صندوق.هرچند دیگری را از آن بیرون کشیدند و شب ها چنان از سکوتم و حضورم برای اعتراض شاد و خشنودم که آرام تر از همیشه می خوابم و روزهای شاد را نزدیک می بینم؛ اما تو که سبز می بندی و روزها خنج می کشی بر صورت من، شب ها آرام می خوابی؟ درد نمی گیرد گوشه ای از روحت؟ اگر دردی نداری، برای وجدانت فکری کن.

Saturday، December 05، 2009

دولت و قضا؛ حلقه‌هایی بر گردن مطبوعات

حبس، شلاق، تبعید، محرومیت از فعالیت های اجتماعی و سیاسی، مجازات روزنامه‌نگارانی‌ست که جرم‌شان نوشتن است؛ اما به اتهاماتی از «جنس نقض امنیت ملی» در دادگاه‌های در بسته و بی‌شاهد محاکمه شده‌اند. لیلاز، زیدآبادی، شهیدی، باستانی و نوروزی تنها روزنامه‌نگارانی نیستند که در حوادث پس از انتخابات با اتهامات مختلف که عمده‌ترین آنها «تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی» بود، دستگیر شده‌اند تا اینک روانه دادگاه شوند و محکوم به حبس‌های طولانی مدت. روزنامه‌نگاران دیگری هم هستند که یا همچنان در حبس‌اند و در شرایط دشوار زندان بلاتکلیف مانده‌اند و یا به سختی و با وثیقه‌های میلیونی به بیرون از زندان منتقل شده‌اند.

بهمن احمدی امویی، فریبا پژوه، ساسان آقایی، نفیسه زارع کهن، مازیار بهاری، محمد قوچانی، عبدالرضا تاجیک، ساتیار امامی، مجید سعیدی و ... از دیگر روزنامه‌نگارانی هستند که یا همچنان در حبس‌اند و در شرایط دشوار زندان بلاتکلیف مانده‌اند و یا به سختی و با وثیقه‌های میلیونی به بیرون از زندان منتقل شده‌اند و هر دو گروه در معرض صدور احکامی از این دست قرار دارند.

حلقه تنگ قضا بر گردن مطبوعات

موج دستگیری و محدودیت مطبوعات که امروز به اوج خود رسیده است، از سابقه‌ای به درازای عمر مطبوعات برخوردار است. در دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی و پس از آن‌که یک باره حجم بالایی روزنامه با عناوین مختلف بر روی دکه‌های مطبوعاتی قرار گرفتتند، روزهای بره کشان روزنامه‌نگاران و روزنامه فروشان فرا رسید.

حلقه تنگ دولت بر گردن مطبوعات

چهار سال اول دولت محمود احمدی‌نژاد؛ برخوردها تفاوت عمده و اساسی با هشت سال پیش از آن و دوره خاتمی داشت. علاوه بر آن که شکل برخوردها تغییر کرد، مسئولیت آن نیز تقسیم شد میان دولت و قوه قضاییه. اگرچه در این دوره برخوردها، بی سر و صداتر بود؛ اما دامنه محدودیت‌ها را افراد حاضر در تحریریه به خوبی می دانستند که تا چه میزان است.

حلقه تنگ قضای دولت بر گردن مطبوعات

روزهای پس از انتخابات و ماه‌های اخیر؛ یک بار دیگر برخوردها آغار شد؛ اما شکل برخوردها تغییر کرد. اگر پیش از این، دولت از طریق خبرنگاران پیغام و تذکر به مدیران مسئول می‌داد بخاطر انتقاداتی که پیش از آن کرده بودند، این بار ماموران ناظر بر چگونگی نگارش و چاپ به طور مستقیم و حضوری کنترل اعمال کردند.

"قضا و دولت، حلقه هایی برگردن مطبوعات"، قصه بخشی از چند هزار حلقه ای است که بر گردن مطبوعات ایران قرار دارد در خبرنگاران ایران.

Sunday، November 29، 2009

با بین التعطیلین هم انقلاب به آزادی می رسد

زمانی رسم بر واضح و مبرهن بودن، بود. زمانی رسم بر فهیم تصور کردن ملت همیشه در صحنه بود. زمانی رسم بر اعتماد به شعور دانشجو بود. زمان رفته یا رسم ها عوض شده اند که نگاه و کلام دیگرگون شده است.

به اندازه یک عمر است که "به به" و "چه چه" می زنند برای آنان که از دیوار سفارت بالا رفتند و حالا عمری است که از جیب ملت باج می دهند برای همان درک بالا و شجاعت دانشجو؛ اما از به به گفتن کوتاه نمی آیند.

آن روزگار فریاد زدن و مرگ گفتن حق بود و مظلومیت و آن که روبه رو ایستاده بود شمر زمان، اکنون سکوت و دو انگشت بالا بردن براندازی است و بازیچه غرب و شرق شدن و آن که رو به رو چماق می زند و سر می شکند و جان می گیرد، سرباز جان بر کف و حافظ جان و مال و ناموس. که گاه زیادی خودمانی می شود در بخش ناموسش. از چه می ترسید که این چنین خط و نشان می کشید و برنامه چینی می کنید. اگر خوب نگاه کنید فقط تکه ای پارچه سبز است که به لرزه تان انداخته است. در همه جای دنیا به آن نماد یک گروه با خواسته مشترک می گویند؛ اما شما مخملینش می بینید.

برای همین است که واژگان جدید می سازید؟ شما بگویید "بین التعطیلین" ما هم می خوانیم روز دانشجو و خود او که عزیزاند به وقت نیاز؛ اما حالا نه.

شما بگویید بین التعطیلین، ما می خوانیم از ترس سکوت جماعتی، چنان گاردی برای انقلاب می گذارید که به آزادی نرسد.