شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

قان قان قان. . . ویژژژژژژژژژژژ

"قان قان قانننن". تمام دنیای کودکی پسرانه‌پر می‌شد با ماشین‌باری‌هایی با اتاق نارنجی و بار سبز رنگ پلاستیکی. ماشین‌هایی که بزرگی‌شان از 30 تا 40 سانتی‌متر تجاوز نمی‌کرد و با نخی در کوچه یا حیاط دنبال پسرکان کشیده می‌شد.
نخ‌ها اما امروز جای خود را به موتور و باطری‌های شارژی داده‌اند. پاهای کودکانه هم دیگر نیازی ندارند که برای چرخیدن چرخ‌های ماشین‌هایشان ساعت‌ها بدوند. داخل ماشین می‌نشینند و با زندن یک کلید، حرکت آغاز می‌شود. "قان قان"، جایش را به "ویژژژژژژژژژژژ" داده است.
"سال‌های جنگ، بازار متعلق به شادایران(1) بود. تولیداتش هرچه بود، تنها اسباب‌بازی‌های موجود در بازار بود و مشتری چاره‌ای جز خرید نداشت. آن زمان تولیدکننده حرف اصلی را می‌زد و انتخاب و سلیقه مشتری دست او بود. او تعیین می‌کرد که مشتری چه بخرد."
پانوشت1-: شادایران تنها تولیدکننده اسباب بازی(ماشین‌های بازی اعم از شارژی و پدالی) در ایران و فعال در اصفهان است. براساس لیست اداره کل استاندارد و تحقیقات صنعتی استان اصفهان، ماشین پدالی مدل هدیه وشیل و اسباب بازی(در لیستشان با همین نام کلی نوشته بودند)، دارای پروانه تولید در شادایران هستند.
مغازه‌ای سرتاسر ماشین فقط هم از نوع بزرگ. فکر می‌کنم به راحتی می‌توانم سوار یکی از آنها شوم؛ اما از آقا بابک، فروشنده مغازه که در حال گفتن ماجرای اسباب‌بازی‌ها است، خجالت می کشم.
مشتری‌های این ساعت آقا بابک( این ساعت، منظور ساعت 3.5 است که برای مصاحبه رفته بودم)، چند مرد میانسال هستند که بر سر خرید یک قطعه چانه می‌زنند.
"الان دیگه همه از چین وارد می‌شه. خوشگل. خوش رنگ. آدم عشق می‌کنه نگاشون کنه. به هوس می‌افته سوار بشه. قیمتش هم والا خوبه. دیگه 60 یا 90 هزار تومن تو این دوره پولی نیست که کسی برای بچه‌اش نخره؛ اما ایران (منظورش همان شرکت اسباب‌بازی سازی است)، یه جوری می‌زنه که رغبت نمی‌کنی نگاش کنی. الان 10 ساله داره یه مدل می‌زنه عین پیکان که یه عمر داشت تولید می‌شد، بدون تغییر. خب فروش نمی‌کنه. نمی‌تونه رقابت کنه."
مغازه‌اش در پاساژی در گمرک است. چند عمده فروش دیگر هم مغازه دارند که تمام اجناسشان چینی است؛ اما این مغازه از سال‌ها پیش یکی از فروشندگان عمده محصولات شادایران بوده و هنوز هم تک و توک می‌فروشد؛ اما خریداری ندارد:" جنس می‌زنن زمخت. فقط فکر استحکام هستند. فکر این که 5 سال - 6 سال ماشین کار کنه. بچه تنوع طلبه. دنبال خوشگلی می گرده. رنگ جذاب می‌خواد؛ اما اصلا توجه نمی‌کنند. الان مدل جیپ شکاریش رو از روی مدل چینی کپی برداری کرده؛ اما غیر از این که مدل چینی از نظر رنگ و کیفیت بهتره، از نظر قیمت هم با تمام هزینه‌های وارداتش، 30 هزار تومن ارزون‌تره. مردم هم وقتی می‌بینند جنس چینی هست، به چه خوشگلی و تازه ارزون‌تر، خب اونو می‌خرن."
در حال حاضر تمام ماشین‌های شارژی در بازار از چین وارد می‌شود. البته اجناسی هم به اسم اسپانیا و ایتالیا در بازار موجود هست؛ اما قیمتش 400 تا 500 هزار تومان است.
"هزینه گمرکی ما از پارسال تا حالا کلی بالا رفته برای واردات ماشین‌ها. الان 55 درصد هزینه گمرکی پرداخت می‌کنیم. این غیر از هزینه حمل و نقل و انبارداری و دریافت استانداردهاست. البته جنس‌ها نسبت به قبل از عید گرون هم شده. پیش از عید این ماشین(اشاره‌اش به یکی از ماشین‌های شارژی مغازه است)، 108 هزار تومن بود، الان شده 130 هزار تومن. خب قیمت نفت وقتی بره بالا، حتما روی این‌ها هم که از پلاستیک ساخته می‌شه، تاثیر می‌ذاره."
آقا بابک:" واردات اسباب‌بازی دو جوره. یا می‌تونی سفارش بدی یا خودت بری خرید. اگر خودت بری خرید به چین، حدود سه ماه معطلی داره تا جنست برسه به بندر. اون جا هم باید توی بارون و آفتاب شدید بندرعباس بمونه که کلی ضرر داره و جنس از بین می‌ره. ما می ریم از دوبی می‌خریم که دم دست‌ترو راحت تره. بعد از این که جنست اومد بندر، اگر ترخیص‌کارت، زرنگ باشه، می‌تونه جنس را 20 روزه برات ترخیص کنه؛ اما اگر جنست مشکل داشته باشه, همچنان باید در انبار بمونه و آفتاب و بارون بخوره."
جنس‌های وارداتی از یک شکل و جنس هستند. بسته به مدل‌هایشان ارزان‌تر و گران‌تر می شوند آن هم هنگام خرید از تولیدکننده؛ اما بعد از این که استانداردهای کشور را که باید مضاعف بر استاندارد CU اروپا را داشته باشد، دریافت کرد و به شهر رسید، دیگر تنها مدل نیست که قیمت تعیین می‌کند؛ بلکه محل فروش است که تعیین کننده است. از پایین شهر اگر گمرک را مبنا قرار دهیم تا بالای شهر اگر تجریش، پارک وی و پارک ملت را انتخاب کنیم، تفاوت قیمت از 100 هزار تومان شروع می شود.
"یه وقت که می‌رم با مشتری‌های مغازه‌ای‌مون تصفیه حساب کنم، می‌بینم روی یه جنس معمولی، دارن 100 تومن سود می‌خورن. تازه با مشتری‌هایی که اون‌ها دارن. طرف اصلا براش مهم نیست. می‌گه 274 هزار تومن. یه کلام می‌پرسه تخفیف داره می‌گه نه. اونم تا هزار تومن آخر را می شمره می ذاره رو میز. اما ما نه. طرف برای 500 تومن هم چونه می‌زنه. بیشترشون هم از قشر کارگر هستند. پدر و مادر هم که چاره ندارن باید بخرن تا می‌تونن چونه می‌زنن و بچه هم که خبر نمی‌فهمه نداشتن یعنی چی. چشمش که ببینه، می‌خواد."
ماشین‌های شارژی، با وجود آن که هزینه نسبتا بالایی برای خریدشان صرف می‌شود؛ اما با از کار افتادن یک تکه‌اش دیگر کارایی ندارد و حکم همان ماشین‌های سابق را پیدا می‌کند که برای حرکت نیازمند پاهای دونده است.
آقا بابک:" با وجودی که خیلی جنس وارد ایران می‌شه؛ اما کسی توجهی به واردات قطعاتش نداره و خیلی کم پیش میاد که قطعه وارد کنن. این جوری با خراب شدن یه چرخ دنده، ماشین غیرقابل استفاده می‌شه. البته خب صرف هم نمی‌کنه وارداتش. الان واردات حتی اسباب بازی با این که نیاز بچه‌ها است و تو ایران هم تولید نمی‌شه؛ اما تمامش مصیبته و ضرره. فقط باید هزینه کرد."
آقا بابک:" خودمون که نمی‌تونیم تولید کنیم، پس راه رو برای وارداتش راحت‌تر کنن تا حداقل ارزون‌تر به دست ما برسه و ما هم ارزون‌تر بفروشیم تا هیچ بچه‌ای حسرت سوارشدن و داشتن یه تیکه اسباب‌بازی برای یه عمر تو دلش نمونه. به خدا ایرانی جماعت نمی‌تونه بسازه. هفته‌ای چند مورد سراغمون میان می‌گن مبتکریم. قطعه بده بسازیم؛ اما تا حالا چیزی ساخته نشده، اگر هم بشه به پای اون چینیه نمی‌رسه."
از ورشکستگی تا صادرات

اسباب‌بازی‌های خارجی، حتی متعلق به معتبرترین شرکت‌های سازنده که استانداردهای CU اروپا را نیز دارند، برای ورود به بازار ایران باید یک بار دیگر مورد آزمایش قرار بگیرند و از اداره استاندارد و کانون پرورش فکری کودکان تاییدیه استاندارد بگیرند.
از تاریخ اول تیرماه سال 82 که قانون استاندارد اجباری اسباب بازی تایید شد، اداره استاندارد، کالاهای وارداتی را از نظر مکانیکی و ایمنی مورد آزمایش قرار می‌دهد. در این بخش یک نمونه از ماشین بازی به اضافه اظهارنامه وارداتی به اداره استاندارد می‌رود.
بخش دوم تعیین سطح استاندارد توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و زیر نظر شورای نظارت بر اسباب بازی انجام می‌شود.
"محمدحسین فرجو"، دبیر شورای نظارت براسباب‌بازی: "در دوران جنگ و تا سال‌های 64 و 65، واردات اسباب‌بازی به عنوان کالای لوکس که موجب خروج ارز از کشور می‌شد، ممنوع بود؛ اما پس از آن اسباب‌بازی به عنوان وسیله‌ای که در ساخت و رشد شخصیت و آینده کودک موثر است و او را برای زندگی اجتماعی آینده آماده می‌کند، شناخته شد و واردات آن در صورتی که مغایرت فرهنگی نداشته باشد، آزاد اعلام شد."
اصلی‌ترین وظیفه شورای نظارت براسباب‌بازی،‌ این است که بحث فرهنگی اسباب‌بازی‌های وارداتی را مورد نظر و توجه قرار دهند تا استانداردهای ماده 6204 این مرکز را داشته باشد.
البته تولیدات داخلی نیز باید استانداردهای فوق راداشته باشند. فرجو:" یکی از سفارش‌های همیشگی ما به تولیدکنندگان داشتن آزمایشگاه و مسوول کیفی کنترل در کارگاه‌های تولیدی است."
دبیر شورای نظارت براسباب‌بازی: "شادایران، به عنوان یکی از تولیدکنندگان داخلی، در عین حال که برخی از قطعات تولیدات خود را از خارج از کشور وارد می‌کند؛ اما در تولیداتش همچون سمند و پژو 206، نوآوری‌هایی نسبت به مدل‌های چینی داشته که آن را نسبت به آنها متمایز می‌کند. همچون تجهیز ماشین‌ها به سوویچ یا کنترل از راه ‌دور برای والدین؛ اما با توجه به شرایطی که دارد، احتمال ورشکستگی آن می‌رود."
فرجو:" نوع فعالیت چین در دنیا به گونه‌ای است که برای رقابت با آن باید بسیار حساب‌شده عمل کرد. در حال حاضر علی‌رغم حمایت‌هایی که اعلام می‌شود، در عمل هیچ کمکی به واحدهای تولیدی داخلی نمی‌شود و این شرکت تا کنون نتوانسته هیچ سهمیه‌ای از شرکت پتروشیمی برای تامین مواد اولیه خود بگیرد و تمام آن را به صورت آزاد تامین می‌کند."
در شرایطی که کانون سعی دارد برای حمایت از شادایران شرایط مناسبی برای عرضه محصولاتش همچون ارایه کارت‌های تخفیف به واحدهای فرهنگی را فراهم کند؛ اما به گفته فرجو، مسوولان آن چندان استقبالی از این طرح نکرده‌اند؛‌ اما آنها هدف بزرگ‌تری دارند و می‌خواهند محصولاتشان را جهانی کنند و کار صادرات خود را شروع کنند.
دبیر شورای نظارت براسباب‌بازی: "شادایران برای نجات خود و افزایش فروشش در ایران تلاش‌های زیادی کرده است. حتی به ایران‌خودرو پیشنهاد داد که مدل‌های سمندش را در صندوق‌های ماشین‌های سمند به عنوان هدیه قرار دهد که گویا طرح مورد موافقت مسوولان قرار نگرفت. حالا نیز شادایران تلاش‌هایی در بازار دوبی کرده و صادراتی به آنجا داشته است. این شرکت برای موفقیت چه در عرصه داخلی و چه خارجی باید به فعالان این بخش نیز توجه داشته باشد. قیمت‌ها و کیفیتی که کالاهای چینی دارند به گونه‌ای است که رقابت را برای شرکت‌های داخلی بسیار سخت می‌کند."
فرجو:" یکی از بزرگ‌ترین محسنات شادایران در کنار شرکت‌های چینی، ارایه خدمات پس از فروش است. هیچ‌یک از شرکت‌های خارجی چنین خدماتی ندارند و با از کار افتادن یک قطعه، کل وسیله خراب شده و دیگر قابل استفاده نیست. در حالی که شادایران این بخش را نیز در
نظر گرفته؛ اما از بازاریابی آن هم در ایران غافل است."
------------------------
این گزارش در شماره 68 هفته نامه دنیای خودرو منتشر شد.

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

مفهومی به نام دوست داشتن

دخترک توی مینی‌بوس جاشو می‌ده به یک خانوم مسن و ایستاده حرفاشو با دوستش که کنار خانوم مسن نشسته ادامه می‌ده. "هر کاری که می‌خواد بکنه، اول به من می‌گه. همش در حال اجازه گرفتنه انگار. خوب می‌گه چون خیلی دوستت دارم. بچه خوبیه." خنده نمکی می‌کنه و به اس‌ ام‌ اس زدنش ادامه می‌ده. گوشیشو می‌ده به دوستش که کنار خانوم مسن نشسته تا متنی که تازه براش رسیده را بخونه." همش اس ام اس های عاشقانه می‌ده. شب تا باهاش حرف نزنم نمی‌خوابه."
مینی بوس از درکه به سمت پایین در حرکته. مهلا کنارم نشسته می‌گه:" می‌بینی. حرف همه دخترا درباره یه پسره. دیگه حرفی تو دنیا نیست."
جواب ندارم. شاید باشه. حتما هست. گزارش. کار. پول. قسط. انتخابات. . . روی یه دیوار که چندتا خونه‌ای تا خیابان ولی‌عصر مانده، یکی با ذغال نوشته:" من خرم که دوستت دارم. امضاء...."(اسم یک پسر زیرش نوشته بود که یادم نیست.)

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷

من شاهد بودم

من آن روز شاهد بودم؛

نفر اول یک دوست: فلانی می‌خوام یه چیزی برات بخونم.
نفر دوم با حالی زار: بخون.
نفر اول یک دوست: فقط قول بده گریه نکنی.
نفر دوم با حالی زار: اشکی نمونده برام. قول می‌دم.
نفر اول یک دوست:

"وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم:"عزیزم، این کار را نکن."
نگفتم:" برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده."
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم.
حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
نگفتم:" عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم."
نگفتم:" اختلاف‌ها را کنار بگذاریم، چون تمام آن چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است."
گفتم:" اگر راهت را انتخاب کرده‌ای، من آن را سد نخواهم کرد."
حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم.
نگفتم:" اگر تو نباشی، زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود."
فکر می‌کردم از تمام آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم:" بارانی‌ات را درآر...
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم."
نگفتم:" جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی‌انتهاست."
گفتم:" خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت."
او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.
من آن روز شاهد بودم.
"نفر اول، یک دوست"؛ تنها قطعه‌ای از "سیلوراستاین" را خواند.
من آن روز شاهد بودم که در میانه شعر "نفر دوم با حالی زار"، زیر قولش زد و اشک‌های نداشته‌اش جاری شد.
من آن روز شاهد بودم که وقتی شعر به انتها رسید، " نفر اول، یک دوست"، با عذاب وجدان اشک می‌ریخت. چون یادآوری کرده بود که تو هم خیلی چیزها را نگفتی و فقط گفتی خدانگهدار.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

دخترانه_ پسرانه

من فقط شنونده بودم در صندلی کنار راننده
.
یک پسر در صندلی عقب: چی شده عزیزم؟ هان؟ بگو دیگه. آخه چرا این جوری می کنی؟ تو عزیز دل منی.
همان پسر کمی عصبانی: بمیری. به جهنم که باور نمی کنی. برای من گوشی قطع می کنه.
همان پسر در صندلی عقب با کمی عصبانیت خطاب به همراهش: دختر جماعت لوسه. همچین که یه کم تحویلش بگیری و لی لی به لالاش بزاری ......(یک کلمه زشت) به خودش. فقط باید بی محلی بهشون بکنی. یکی دو بار که قربون صدقه شون می ری فکر می کنن علی آباد هم شهره. بی جنبه ها
روزی دیگر. ماشینی دیگر. من همچنان در صندلی جلو شنونده ام
یک دختر در صندلی عقب به همراه یک دختر دیگر در کنارش: ببین اشتباه تو از اول همین بوده. مرد جماعت لیاقت دوست داشتن نداره. نباید هیچی بهشون بگی. باید "بی" محلی("بی" جایگزین اسم حیوانی وفادار شده)، بهشون بکنی. اون وقت قدرت رو می دونن. از این به بعد حواست رو جمع کن. چند روز که براش طاقچه بالا بذاری و سراغی ازش نگیری، آدم می شه و دنبالت موس موس می کنه.

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

سلام خدای من

الان با ذوق و شوق و یک دنیا هیجان می رم سراغش. یادگاری که از 10 سال پیش با منه و هر سال تکرار می شه با آرزو و دعا برای همه دوستان و عزیزانم، از فائزه هدیه گرفتم.
اولین بار که برای خدا نامه نوشتم، بیشتر از 4-5 خط نتونستم بنویسم. اون هم تند و تند و پیش از این که "حول حالنا" تموم بشه. اما حالا برای خودش کلی رسم و رسوم پیدا کرده. گاهی خیلی شاعرانه می شه و شمعی هم روشن می کنم و گاهی ساده و معمولی فقط چند خطی می نویسم و پاکت می کنم و می گذارم توی صندوقم. تا ادای وظیفه کنم فقط.
اولا وقتی می نوشتم، همش در مورد خودم بود و آرزوهام. آخر سر هم برای این که مثلا نشون بدم خیلی آدم اهل دوست و رفیق و خانواده ای هستم، چند تا اسم می نوشتم و یه دعای رو هوا هم می کردم؛ اما یهو به خودم اومدم دیدم نامه می نویسم؛ اما از اول تا آخر دارم اسم دوست و آشنا رو می نویسم و برای هر کدومشون یه دعا و آرزویی می کنم.
سنت حسنه نامه نگاری عید و دم سال تحویل، کم کم به شب های یلدا رسید. هرسال هم پر آب و تاب تر و طولانی تر و پر از اسم دوستانی که از چند ساعت قبل بهم گفته بودند" بهناز منو یادت نره" و من هم کلی احساس مسوولیت می کردم که با اون قلم شیوا و آسمانیم خطی بنویسم.
حالا یه صندوق پر از نامه دارم که اول همشون نوشته شده" سلام خدای من. منم بهناز". نامه هایی که با بهانه یا بی بهانه نوشته می شه به امید این که خواسته هام سند بشه برای خودم و باز هم خدای خودم رو صدا کنم.

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

فروش کليه برای نجات زندگی فروشنده و خريدار


"کلیه‌ام را به برای پول نمی‌فروشم، برای نجات زندگی‌ام می‌فروشم."

این تنها توجیه یک جوان 23 ساله است که برای فروش کلیه‌اش آگهی داده است.

براساس آمار انجمن حمایت از بیماران کلیوی، در ایران 33 هزار بیمار کلیوی و دیالیزی وجود دارند که این افراد با دریافت یک کلیه امکان زندگی راحت و سالم، بدون نیاز به انجام دیالیز و هزینه‌های درمان را پیدا می‌کنند.

هرچند خرید و فروش کلیه در بسیاری از کشورهای جهان ممنوع است؛ اما این کار در ایران طی دهه 60 شمسی و پس از دریافت مجوزهای شرعی، شکل قانونی پیدا کرد. به این ترتیب، آگهی های خرید و فروش کلیه به روزنامه ها راه پیدا کرد

آگهی‌های تبلیغاتی یکی از شیوه‌های جلب مشتری و فروش کالا هستند. تبلیغاتچی‌ها سعی می‌کنند در توصیف و معرفی کالا نهایت تبحر و سلیقه خود را به کار ببرند تا کالایشان را به بالاترین قیمت بفروشند.

گهی‌های روزنامه‌ای خرید و فروش کلیه، جای خود را به آگهی‌های دیواری داده‌اند. اکنون در اطراف بیمارستان‌های مخصوص بیماران کلیوی، و به خصوص حوالی خیابان فرهنگ انواع و اقسام این آگهی‌ها دیده می‌شود.

خیابان فرهنگ، که از یک سر به خیابان ولی عصر و از سر دیگر به خیابان حافظ راه دارد، برای بیماران کلیوی، نامی آشنا است. انجمن حمایت از بیماران کلیوی درست در وسط این خیابان واقع شده و سرتاسر دیوارهای اطراف آن با کاغذ و شماره تلفن‌ پوشیده شده است.
آگهی‌هایی دستنویس، تایپ شده و حتی برای فروش هم‌زمان چند کلیه با چند گروه خونی. آگهی‌ها پی در پی و گاهی بر روی هم چسبیده شده یا با ماژیک و رنگ روی در و دیوار خانه‌ها نوشته شده‌اند. آنچنان که خیابان شکل دفترچه تلفن پیدا کرده است.

نکته قابل توجه آگهی‌ها، نوع شماره تلفن‌های درج شده در آنها است. اکثر شماره‌ها، از نوع تلفن های همراه اعتباری است.

به گفته مصطفی قاسمی، مدیرعامل انجمن حمایت از بیماران کلیوی، بسیاری از شماره‌ها و آگهی‌ها کاذب بوده و آگهی دهنده‌ها فروشنده واقعی نیستند: "انتخاب خطوط اعتباری که امکان ردیابی آن نیز وجود ندارد، می تواند یکی از نشانه ای کذب بودن این آگهی‌ها باشد. همه آگهی‌دهندگان قصد فروش ندارند، چه در آن صورت می‌توانند همچون بیماران کلیوی نیازمند کلیه، به انجمن
مراجعه کرده و با ثبت مشخصات، در لیست اهدا قرار بگیرند

"آگهی‌دهنده‌ها بازار کاذبی ایجاد کرده‌اند و حتی برخی از این راه شیادی می‌کنند؛ به نحوی که پس از توافقات اولیه با خریدار، مبلغی را به عنوان بیعانه دریافت کرده و پس از آن ناپدید می‌شوند. امکان ردیابی شماره آنها هم وجود ندارد. خریداران در این شرایط سعی می‌کنند به هر طریقی رضایت فروشنده را جلب کنند تا حدی که آنان را به خانه خود می‌برند و در مواردی خسارت‌های بالایی هم می‌بینند. حتی مواردی همچون سرقت، تجاوز به عنف و قتل نیز رخ داده است."

مبلغی که به عنوان بیعانه از سوی خریدار مستاصل پرداخت می‌شود، معمولا بین 100 تا 200 هزار تومان است. این پیش‌ پرداخت، تضمینی است برای اطمینان خاطر خریدار که فروشنده کلیه‌اش را با کس دیگری معامله نکند؛ اما در مقابل فروشنده هیچ تضمینی به خریدار نمی‌دهد؛ چرا که براساس قانون، اهداکننده در هر زمانی که از تصمیم خود منصرف شود، حتی اگر در اتاق عمل هم باشد، جریان پیوند متوقف می‌شود
براساس قانون، هیچ فردی بدون رضایت کتبی والدین و یا همسرش اجازه اهدا و فروش کلیه اش را ندارد. فرد اهداکننده باید در بازه سنی 18 تا 40 سال قرار داشته و سلامتی او مورد تائید قرار بگیرد. این در حالی است که در خیابان فرهنگ آگهی های فروش کلیه افراد زیر پانزده سال هم به چشم می خورد

" دخالت دولت بازار را خراب کرده و نرخ را پایین آورده."

این اعتراض یک فروشنده 33 ساله است به دخالت دولت برای تعیین قیمت کلیه که تا چند سال پیش به صورت توافقی بود.
قاسمی: "ایران از نظر پیوند کلیه در سطح آسیا مقام اول و در دنیا در مقام چهارم قرار دارد، به طوری که از خارج از کشور نیز برای پیوند کلیه به ایران مراجعه می‌کنند و درخواست در این زمینه بالا است."
از سویی دیگر قوانین آزادی که برای اهدا و پیوند اعضا وجود دارد، طی سال‌های پیشین باعث ایجاد بازاری با قیمت‌های بالا و متغیر شده بود
دولت برای از بین بردن این بازار کاذب، قیمتی را تعیین کرد که خود نیز بخشی از آن را می‌پردازد. بر این اساس، نرخ کلیه چهار میلیون تومان است که یک میلیون تومان آن را دولت به فروشنده و پس از انجام جراحی می‌دهد و مابقی را خریدار. هزینه انجام آزمایشات و جراحی را نیز انجمن حمایت از بیماران کلیوی پرداخت می‌کند.

تمایل برای فروش کلیه رابطه مستقیمی با شرایط اقتصادی دارد. براساس گزارش مجله اکونومیست، نرخ بی‌کاری در ایران طی سال گذشته 11 و شش دهم درصد بوده و پیش‌بینی شده امسال این رقم به 12 درصد برسد.

نرخ بی‌کاری بالای 11 درصد، تورم بالای 14 درصد از جمله دلایل موثر در خصوص تمایل افراد به فروش کلیه است.

در واقع مهم‌ترین مساله‌ای که افراد را به فکر فروش تکه‌ای از بدنشان می‌اندازد، مشکلات اقتصادی است.

مدیرعامل انجمن حمایت از بیماران کلیوی: "حجم آگهی‌ها در شرایطی که دولت تسهیلات خاصی همچون وام‌های اشتغال‌زا می‌دهد،
کاهش چشمگیری پیدا می‌کند."
دکترهادی معتمدی، آسیب شناس اجتماعی، معتقد است: " سطح پوشش تامین اجتماعی اعم از ارایه خدمات درمانی- روانی، بیمه بی‌کاری، صندوق‌های بازنشستگی و از کارافتادگی، در جامعه به حد کافی نبوده و فرد را در شرایط نامناسب اقتصادی همچون فقر و تورم به سمت فروش بخشی از وجودش سوق می‌دهد

"عدم فرهنگ سازی مناسب برای اهدای اعضا پس از مرگ، شرایط نامناسب اقتصادی، وجود گروه‌های قاچاق انسان و اعضای بدن، مشکلات روانی و شخصیتی از جمله خودآزاری و را از عوامل فروش و اهدای اعضای بدن هستند."

این آسیب شناس اجتماعی، به خطرهای روحی و روانی پس از فروش اعضای بدن اشاره می‌کند: "فردی که به دلیل فشارهای اقتصادی که جامعه به وی تحمیل کرده ناچار به فروش عضوش می‌شود، پیش و پس از این کار دچار افسردگی بوده که در طی زمان نیز افزایش خواهد یافت و در مواردی نیز منجر به خودکشی و یا آزار دیگران می‌شود. و در عین حال، نوعی رفتارهای خشونت‌آمیز و یا انتقام‌جویانه نسبت به جامعه نیز درونش ایجاد می‌شود."

با تمام این اوصاف، بسیاری از افراد نیکوکار با آگاهی نسبت به امکانپذیر بودن زندگی سالم تنها با یک کلیه، با نیات بشردوستانه و حتی بدون دریافت مبلغی، صرفا برای نجات جان بیماران، اقدام به اهدای کلیه خود می کنند_____________________________________________
این مطلب در تاریخ 22 اسفند ماه 1386 برابر با 13 مارچ 2008، به مناسبت "روز جهانی کلیه" در سایت بخش فارسی بی بی سی و در این آدرس، و به همراه این گزارش تصویری منتشر شد

سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

خیابان سورنا

گزارشی از تیونینگ ماشین ها درپایتخت
"بکش و خوشگلم کن"
خیابانی نه عریض و نه طویل. معمولی که به طور اریب کشیده شده از سهروردی شمالی تا عباس آباد یا همان شهید بهشتی. نامش را به اسم یکی از شهدا نام گذاری کرده اند؛ اما معروف است به "سورنا".
"تک و توک همه جا اسپرت و تیونینگ می کنن؛ اما فقط تو سورنا است که ماشینتو تحویل می دی و موقع گرفتن ممکنه نشناسیش."
سرتا سر خیابان اریب، ماشین است. خب در همه خیابان ها ماشین است؛ اما اینجا دنیای ماشین ها با خیابان های دیگر فرق دارد.
"اینجا مردم میان تا خرج عشقشون کنن."
"طرف عشقش ماشینشه، میاد دو برابر ماشین خرج می کنه و میره."
براساس تعریف ؛ تیونینگ عبارت است از تقویت قدرت موتور و افزایش شتاب


"ماشین بازها، برای دلشون پول خرج می کنن"
- عشق به ماشینه دیگه. یکی خرج ماشین می کنه یکی خرج لباس.
- بستگی داره چقدر پول بدی برای ماشینت. فقط یه سیستم رو در نظر بگیر. می تونی با 20 هزار تومن یه باند بگیری که کیفیت و قدرت صدا رو یه کم، فقط یه کم بهتر می کنه. می تونی تا 5 میلیون تومن هم براش خرج کنی.( البته قیمت های نجومی بالاتر از این حرف ها است. که براساس موجودی مغازه های مختلف متفاوت است.)
مشتری هست که روی پیکان 42، دو میلیون خرج کرده. عشقه دیگه. چی کارش می شه کرد.
گوینده جوانی است 29 ساله که 5میلیون هزینه سیستم "پرشیا"یش کرده است.


"قدیم ها سنگین اسپرت می کردن"
- تیونینگ، در دو بخش انجام می شود.1- بالا بردن قدرت موتور و شتاب ماشین و 2- تزیین ماشین.
- قدیم ترها، شاید 20 سال پیش، اسپرت ها سنگین انجام می شد. ظاهر ماشین از حالت استاندارد خارج نمی شد. مثلا بنزها کمتر روش وسیله بسته می شد چون گرون تر بود؛ اما الان ممکنه ماشینی ببینی که نتونی تشخیص بدی چی هست. بیشتر لوازمی هم که استفاده می شد اصل بود. الان که ماشین ها هم همه ایرانی شدن.
- قدیم، به اندازه امروز این قدر هزینه ظاهر ماشین نمی کردن. شاید به دلیل وضع اقتصادی یا کمبود ماشین.
- اون موقع اگه کسی می خواست یه بنز یا بی ام و رو اسپرت کنه اون هم با قطعات اصلی، در نهایت با تغییر و تعویض همه قطعات براش 70 تا 80 هزار تومن خرج داشت.
گوینده مغازه داری است 52 ساله که بیش از 22 سال است که در کار فروش قطعات در خیابان سورنا است.


"فقط دیوونه های ماشین اینجا می یان"
- اینجا همه کار انجام میشه. بستگی داره مشتری چی بخواد. از لاستیک و رینگ و آینه و بدنه تا موتور. همه کار می شه کرد. فقط حیف که همه امکاناتش نیست.
- بستگی داره مشتری چی بخواد و چقدر بخواد هزینه کنه. مثلا یه پراید رو می شه از 50 هزار تا 50 میلیون تومن روش کار کرد. با این هزینه دیگه پراید نیست. دو میلیون صندلی، چهار میلیون رینگ، تعویض باک بنزین و موتور بقیه چیزها.
- ماشین بازها و عشق ماشین ها شاید هم بشه گفت دیوونه های سرعت و ماشین همیشه دلشون یه چیز متفاوت می خواد. یکی می یاد هم قیمت ماشینش شاید هم بیشتر خرج می کنه.خب اینا عشقه یا همون دیوونگی.
- همه سنی می یان برای تیونینگ و اسپرت کردن؛ اما بیشتر جوون ها هستن. میزان تغییراتی هم که می دن بستگی به جیب طرف داره. یکی قطعات آلمانی و ایتالیایی استفاده می کنه؛ یکی چینی و تایوانی.
- وقتی موتور مزدا روی پراید یا پی کی سوار بشه، خب خطرناکه. کنترلش سخته؛ شاید هم غیر ممکن باشه.




"یک ماشین طراحی می کنیم"
- بعضی حتی بدنه و موتور رو هم تغییر می دن. برای تغییر بدنه، یا مشتری مدل و تغییراتش رو می گه یا از ما می خواد براش بدنه طراحی کنیم. ما هم براساس مدل هایی که از اینترنت پیدا می کنیم، مدل طراحی می کنیم. بدنه ها رو معمولا از جنس فایبر می سازیم. بعضی هم موتور رو تغییر می دن و تقویتش می کنن. در واقع موتور و بدنه هزینه برترین بخش تیونینگه.
- الان پایین بودن ارتفاع ماشین مده. برای این کار از 30 هزار تا یک میلیون تومان می شه هزینه کرد. اگر از فنرهای خود ماشین استفاده کنیم، هزینه اش می شه 30 هزار تومن و اگر تعویضش کنیم، تا یک میلیون هم خرج داره.
گویندگان این دو بخش دو جوان 24 و 28 ساله اند که در حال کار بر روی یک 206 هستند.



"هرکس با هوش و ذکاوت خودش کار یاد گرفته"
- یاد گرفتن این کار یه کم سلیقه می خواد و علاقه به این کار. بیشتر اطلاعاتی که برای تغییر ماشین استفاده می کنیم از اینترنت می گیریم. اطلاعاتش همه هست. بقیه چیزها بستگی به سلیقه داره که چه جوری ماشین را تغییر بدی و البته پول مشتری که چقدر می خواد خرج کنه و از چه قطعاتی استفاده کنه.
گوینده یک جوان 27 ساله است که روی بدنه یک اپل کار می کند تا درهایش را ریموت کند.



"ماشین از استاندارد خارج می شود"
- بعضی ها هستند که ماشین را به کل تغییرش می دن و می شه یه چیز دیگه. این جوری شاید باید هم قیمتش خرج کنن تا به شکل اولش برگرده. چراغ ها، آیینه، موتور همه قابل تغییره. برای فروش هم گاهی ممکنه ضرر کنن، مگر به کسی بفروشن که اون هم ماشین باز باشه و هزینه هایی که شده را قبول کنه؛ اما معمولا زیر قیمت باید بفروشن.
- ایمنی ماشین بستگی به نوع کار داره. اگر درست کار کنی و بدونی از چه قطعاتی استفاده کنی، ایمنی ماشین کمتر از زمان تولید و ساختش که نیست؛ بلکه بیشتر هم هست. مگر این که بخوان با ماشین پرواز کنن، اون وقت می رن روی درخت و تو دیوار.
- وقتی سقف ماشین رو بزنی تا کروک بشه، دیگه استاندارد نیست.



"گیر دادن های پلیس کار ماشین بازها رو سخت کرده"

- از وقتی پلیس به همه چیز گیر می ده، کار کمی کساد شده. دیگه کمی با ترس و لرز کار انجام می شه. کلی می یان خرج می کنن و ماشینشون رو تغییر می دن؛ اما تو خیابون و جاده یهو ماشین پلیس می پیچه جلوشون و می گه ببر پارکینگ؛ اما ماشین بازها دیوونه تر از اونی هستن که به این چیزها اهمیت بدن. ماشین رو درست می کنن و می ذارن تو پارکینگ تا شبی، نصف شبی بیان تو اتوبان و کورس بذارن.
- ماشین باز بودن دختر و پسر و پیر و جوون نداره. همه جور مشتری میاد سورنا. اما دخترها کمتر. شاید 5 درصد مشتری ها دختر باشن.
- پیرمردها و پیرزن ها بیشتر برای تغییر قطعه میان. برای این که یه قطعه فابریک روی ماشین نصب کنن یا روکش صندلی و نصب یه سیستم معمولی.
گوینده یک جوان 29 ساله است که از 9 سال پیش وارد این حرفه شده است.



"از تزیینی تا حرفه"
- تا پیش از این خیلی ها به این شغل به عنوان یک کار تزیینی نگاه می کردن؛ اما از وقتی تعداد ماشین ها زیاد شده و تغییرات بیشتر از عوض کردن سیستم و روکش صندلی، خیلی ها این کار را به عنوان یک شغل و حرفه قبول کردن.
- برای انجام این کار، خیلی از هنرها و کارها رو باید بلد بود. از کارهای فنی و تعمییراتی تا طراحی و مهندسی.
- سرمایه اولیه برای این کار بستگی داره که چطور بخوای کار کنی و مشتری هات کی باشن. می شه 5 میلیون جنس بگیری و کار کنی و سقف سرمایه هم که مشخص نیست.
گوینده جوان 25 ساله ای است که شش ماه است بر روی "بی ام و"ای کار می کند و پیش بینی می کند ظرف شش ماه آینده کارش تمام است و می تواند با آن به خیابان بیاید؛ اما شک دارد کسی متوجه شود که ماشینش چیست.



"خلاصه ای از خیابان سورنا"
ماشین ها سرتاسر خیابان در انتظار و نوبت هستند برای تغییر؛ حتی خیلی ها دوبل پارک شده اند.
برخی از تغییرات مثل ساخت بدنه در کارگاه انجام می شود. این کارگاه ها خارج از خیابان سورنا هستند و معمولاً در بخش های جنوبی و در گوشه ای از یک تعمیرگاه ماشین.
اجناس و قطعاتی که برای ماشین ها استفاده می شود از سرتاسر دنیا به این خیابان می آیند. قطعاتی از چین تا آمریکا.
قطعات چینی و تایوانی قطعاتی ارزان تر از بقیه قطعات هستند و مختص کسانی که می خواهند با پول کمتر و ارزان تر ماشین خود را اسپرت کنند و قطعات ایتالیایی و آلمانی گران ترین قطعات هستند و مخصوص کسانی که برایشان مارک قطعه هم مهم است. این قطعات را معمولا صاحبان بنز و بی ام و استفاده می کنند.
بالاترین سیستم صوتی که در بازار موجود است در حال حاضر 40 میلیون تومان قیمت دارد و البته مشتری آن هم هست.
در خیابان سورنا، پیکانی را با 30 میلیون، اپلی را با 15 میلیون، پژو 206 را با 25 میلیون و "بی ام و 330 آی" را با 60 میلیون تومان اسپرت و تیونینگ کرده اند.
متوسط سن کسانی که می آیند، 30 سال است.
گوینده یک خبرنگار.


_________________________________________________

این مطلب در شماره 63 نشریه دنیای خودرو به چاپ رسید

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

چپ فرمایشی

مطلب جالبی در سایت دسترنج دیدم با این مضمون:
چپ واقعي مي‏بايستي شجاعانه و صادقانه شرايط كنوني كشور را و همچنين بدعت‌هايي كه در عرصه رقابت‏هاي انتخاباتي در چند سال اخير در حال نهادينه شدن بوده را بي‌پرده با مردم در ميان بگذارد تا بيش از اين توسط رقباي محترم لجن‌مال نشود و باقيمانده اعتبار و حيثيت خود را از مهلكه فعلي بيرون برد.
--------------------------------------------------------------------------------
پرده اول صفحه شطرنج بر روي ميز گسترده است. دو طرف كه رقباي جدي و سابقه‏داري هستند در طرفين ميز نشسته و حركات يكديگر را به دقت زير نظر دارند، حتي كوچكترين حركت بدون محاسبه ممكن است عوارض و صدمات بعدي را در برداشته باشد....".
ادامه این مطلب را می توانید اینجا بخوانید

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

همه رو برق می گیره، چراغ برق رو چینی ها





این مطلب در شماره 59 مجله "دنیای خودرو" منتشر شده است
___________________________________________






پرسر و صدا و پر رفت و آمد. کارتن روی کارتن می رود. دیسک.فیلتر.لنت.سپر. شمع. "چینی ها نشکنه". بازار، بازار چینه؛ اما در خیابان چراغ برق و ناظم الاطباء، همان که منتهی می شود به توپ خانه سابق و امام خمینی فعلی.
یک فروشنده: "چینی پره تو بازار؛ البته ما نداریم."
من که خبرنگار باشم: یعنی این ها همه اصل هستند؟ همه آلمان و فرانسه؟
همان فروشنده: "همش اصله؛ اما چه کردن این چینی های(....یک حرف بد می زند). هرچی بگی، زدن."
من که خبرنگار باشم، بالاخره توانستم از مغازه ای که هیچ جنس چینی نداشت، قیمت چند قطعه پژو را بگیرم.





همان فروشنده که می گفت جنس چینی ندارم: "قطعات یدکی چین ضمانت کارکرد دارند. ارزونن. ایرانی جماعت هم که دنبال ارزونیه. شرکت های ماشین سازی دارن جنس چینی می ذارن تو جعبه های شرکتشون. حالا دنبال چی هستی؟(خطابش به من است که خبرنگار باشم.) می خوای بگی جنس چینی بده؟ نه به خدا. خوبش هم هست. جنس درجه یک دارن، از آلمانیش بهتر. منتها بدش رو ما می آریم. خب، ارزون تره. سودش هم بیشتره".
باز هم بر اساس نظر فروشنده ها، دوام قطعات یدکی چینی حدود نصف دوام اجناس اصلی است که البته این تخمین براساس درجه کیفیت کالای چینی می تواند اندکی بالاتر یا پایین تر باشد.
همه (منظور فروشندگان است)،به من که خبرنگار باشم، گفتند: "چین بیشتر تو کار قطعات پرایده. قطعه چینی برای ماشین های قیمت بالا اصلا نیست. کمری، بنز، سوناتا، قطعه چینی ندارند؛ اما همه قطعات پراید، پیکان و کم و بیش پژو چینیه. " ( یکی گفت 70 درصد، یکی 40 درصد، یکی هم آمار داد 90 درصد قطعات موجود در بازار چینی هستند.)
یک وارد کننده عمده که از ترس دوست و آشنا نخواست نامش چاپ شود، گفت: "ماشین های قیمت بالا که تازه وارد ایران شدند، هنوز به خرج نیافتادند. حداقل دو - سه سال طول می کشه که نیاز به قطعه داشته باشن. همین بعد از عید خودم می خوام قطعاتشون را وارد کنم. البته من جنس خوب وارد می کنم که لعن و نفرین پشت سرم نباشه. لپ مطلب این که قطعات اونم می یاد؛ اما به وقتش. "
براساس آماری که دبیر انجمن خودروسازان اعلام کرده؛ سالانه یک میلیارد قطعه خودرو چینی وارد کشور می شود.
به گفته احمد نعمت بخش؛ موسسه استاندارد باید در خصوص واردات اجناس بی کیفیت چینی دقت نظر بیشتری به خرج دهد.
یک آقای دنیادیده با ظاهری فرانسوی، خودش میان قیمت گیری از اجناس چینی وارد بحث می شود: "تمام دنیا را گرفتند. تولید را بیچاره کردند. کی نظارت می کنه؟ وزارت صنایع چه می کنه این وسط؟ از گمرک بپرسید این جنس ها از کجا وارد می شه؟ چه جوری؟"
جواب سوال آقای دنیادیده را همان آقای واردکننده معذور از چاپ نام، می دهد: "قاچاق وارد می شه. اگر کم باشه که برای وارد کردنش مشکل نداری. خودت هم می تونی بیاری. اگر زیاد باشه که هستند برات بیارن. بهترین جا هم دوبی. اونجا جنست را می دی دست طرف، اینجا تحویل می گیری."

اجناس چینی همیشه چینی نیستد. گاهی آلمانی، گاه فرانسوی و گاهی ژاپنی هستند. مهم شما هستید که به عنوان واردکننده می خواهید جنس چینی تان را با کدام برند و به اسم کدام کشور بفروشید.
یک فروشنده قطعات چینی: "روی هیچ کدوم نزده مال کجاست."
یک فروشنده دیگر قطعات چینی: "اگر خریدار هم بخواد، غیر ممکنه که بزنه آلمان یا هرجای دیگه. قانون دارن. الکی که نیست."
یک فروشنده دیگر قطعات چینی، در مورد این که آیا قطعات چینی به نام شرکت های معتبر هم در بازار وجود دارد به من که خبرنگار باشم، گفت: "می ری اونجا می گی آلمان بزن یا مثلاً فرانسه. برات می زنن؛ اما درجه دو و سه اش مال ماست. چون جهان سومی هستیم."
همان آقای واردکننده معذور از چاپ نام، به دلیل تجربه و کار چندین ساله در واردات کالا و قطعات از شرکت های مختلف دنیا، موضوع را خیلی دقیق تر باز می کند: "قطعاتی که توی بازار هست، جنس درجه چهار چینیه. شما(منظور من که خبرنگارم)، یه قطعه دست می گیری می ری چین. غیر از کارخونه های بزرگشون، کارگاه هایی دارن اندازه یه اتاق 8 متری. قطعه ات را می دی و می گی چندتا برات بزنن؛ اما باید صبرکنی جنست رو تحویل بگیری. وگرنه از ایرانی ها بدترند. سرت کلاه می ذارن. یه وقت اگه بالا سر جنس نباشی و سفارش بدی برات بیارن، می بینی هرکدوم یه مشکل داره."
آقای وارد کننده همچنان توضیح می دهد: "جنست را که آوردی ایران، می ری براش سفارش جعبه می دی. هر مارکی که بخوای. بسته بندی و الصاق هولوگرام که مخصوص هر شرکتیه، توی ایران انجام می شه."
آقای واردکننده معذور از چاپ نام، جوانی را که کمی خجالتی هم هست به عنوان استاد در امر ساخت و چاپ جعبه معرفی می کند. هرچند که اول تعارف می کند و می گوید: "نه بابا. ما و این کارا؟ تا حالا جعبه برای جنس چینی نزدم. یه دوستی دارم که تو کار جعبه است؛ اما نمی دونم چی کار می کنه." این آقا بعداً که کمی خودمانی تر شد و به قولی یخش باز شد، اعتراف کرد که "مشتری می یاد می گه جعبه بزن مثل این( جعبه یکی از قطعات پژو 405 را نشان می دهد.)، مثلاً هزار تا یا 10 هزار تا. ما هم می زنیم. مثل همون که می خواد. حالا برای چی می خواد رو نمی دونم."
بازار چراغ برق که با نام اکباتان در نقشه تهران مشخص شده، با اجناس چینی وارداتی پر رونق شده. اجناسی که قیمتشان گاهی تا یک سوم قیمت اصلی است و گاهی هم با قیمت اصلی فروخته می شوند.
برای تشخیص جنس چینی از غیر چینی راه های زیر توسط فروشندگان پیشنهاد شد:
· فروشنده می گه که چینیه.
· اگر روش اسم نداشت، بدون که چینیه.
· قیمت مشخص می کنه. چینی خیلی ارزون تره.
آقای واردکننده معذور از چاپ نام، که "بچه کف بازار" هم هست و تمام فوت و فن واردات و فروش را به خوبی می داند، یک سره آب پاکی می ریزد بر روی پیشنهادهای بالا.
"هستند فروشنده هایی که نگن جنس چینیه و به اسم اصل بفروشن. جنس چینی داریم که روش خورده آلمان، فرانسه یا ژاپن. بستگی داره تو کدوم کارگاه بدی برات قطعه بزنن. کارخونه اصلی یا اون کارگاه 8 متری. فروشنده داریم که جنس چینی را هم قیمت اصل می فروشه."
آقای واردکننده، چاره را در داشتن وجدان فروشنده و یا تبحر خریدار در تشخیص چینی از غیر چینی می داند."
قطعه چینی اگر تولیدکنندگان را از پا درآوردند، در مقابل زندگی خیلی ها را هم زیر رو کردند. آن هم با دیدگاه مثبت و تغییر از نوع تبدیل "نون معمولی" به "نون روغنی
".

آقای واردکننده معذور از چاپ نام: "با پنج تومن]منظور 5 میلیون تومان پول رایج ایران[، می تونی بری چین و جنس بیاری. جنسی که شاید یه ماه هم مجبور بشی بالاسرش نمونی و خودت بیاری. سودت هم خرجت را پوشش می ده هم یکی – دو تومن ]یک یا دو میلیون تومان[، برات می مونه. چون جنست هم کمه، نمی خواد پول به قاچاقچی بدی. خودت می تونی بیاری. راه دیگه هم هست. بیای پیش منی که با اون طرف مراوده دارم. بگی برام قیمت بگیر. منم قیمت درجه های مختلف جنس رو برات می گیرم و اگر خواستی هر جنسی با قیمتی که می خوای وارد می کنم و دیگه خودت باید بری برای زدن جعبه و هولوگرام و بازاریابیش و فروش."
تفاوت قیمت ها آن قدر هست که سود چشمگیری نصیب واردکنندگان کند. واردکنندگانی که اساسا واردکننده نبوده اند.
در خصوص خودرو 55 استاندارد اجباری وضع شده؛ اما در خصوص بسیاری از قطعات هنوز استانداری وجود ندارد.




سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

ثبت نام کنون

مادر بزرگوار بنده، هر از گاهی به جلسات زنانه ای می رود که بیشتر اعضای آن را قشر شریف حاج خانوم ها تشکیل می دهند.
هر از گاهی هم چند سوژه جالب و دست اول برای ما می آورد.
چند روز پیش باز هم به یکی از این جلسات رفته بودند. جلسه ای که در دلش مجلس "ثبت نام کنان" برگزار شده بود.
نقل قول مستقیم:" یه خانومه که خیلی هم مومنه، گفت حاج خانوم ها هر کی دختر دم بخت داره، بیاد و اسمش رو بنویسه. خیلی از پسردارها مِی یان و سراغ دختر خوب رو از من می گیرند."
خلاصه این که حاج خانوم دفترش را در آورد و شروع به ثبت نام متقاضیان کرد. لیستی که شامل نام خانوادگی، شماره تلفن و سن دختر بود و خیلی زود هم چند اسم در آن ثبت شد.
قدیم ها که سن من بهش قد نمی دهه، دلاک ها این نقش را ایفا می کردند.معمولا مادر دختری که نسبت به تعداد خواستگاران دخترش احساس خطر می کرد، و در مورد سن دخترش (دختر که رسید به 20، باید به حالش گریست)، نگران بود، پولی به دلاک می داد و می خواست تا بر اساس شناختی که از خانواده های پسر دار دارد، دخترش را به یکی از آنها معرفی کند. حالا این کار از حمام های عمومی که دیگر جمع شده اند، به جلسات حاج خانوم ها راه باز کرده است.
سابقه حضور در این جلسات را دارم. اتفاقا چند وقت پیش به یکی از این مجالس رفتم. حرف های خانوم جلسه ای خیلی آشنا بود. به طوری که من را 18-19 سال عقب برد. دیدم چه جالب، من بزرگ شدم؛ اما حرف ها بعد از این دو دهه هنوز همونه که بود؛ البته با چیزهایی که جدیدا از این مجالس شنیدم، کارکرد دیگری هم به آن اضافه شده و آن دختریابی با انجام ثبت نام است.
براساس نقلی که شنیدم کمترین مدرک تحصیلی دخترانی که نامشان وارد این لیست شد، لیسانس بود؛ اما مشخصات ریز دختران ثبت نمی شد و تنها سن و شماره تلفن در لیست وارد می شد، یک فرض: مادری که برای شازده پسر 30 ساله اش به دنبال دختری خوب و نجیب می گردد. پسری که در سال اول دبیرستان بعد از آن که نتوانست نمره قبولی بگیرد همراه آقاجان راهی بازار میوه و تره بار شد و حالا از همین حاج خانوم سراغ دختر
بگیرد. دختری 23-25 سال. حاج خانوم هم بلافاصله چند شماره پیدا می کند و به مادر شازده حواله می کند.
حدس بقیه اش خیلی سخت نیست.
به تفکرات سنتی مادران نمی شه خرده گرفت؛ اما به نگاه دختران تحصیل کرده به خودشون و ازدواج شاید کمی بشه متعجب نگاه کرد. اتفاقی که این قدر براشون ساده است که سپرده شده دست حاج خانوم ها.

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

معمار به روايت عکاس

ميرحسين موسوى، آخرين نخست وزير ايران، پس از سال ۶۸ از سياست كناره گرفت و طى سال هاى اخير على رغم اصرار گروه هاى مختلف سياسى، هيچ گاه حاضر به ورود به عرصه هاى سياسى نشد، هرچند طى اين سال ها مشاور رييس جمهورى ايران بوده است.
گزارشی صوتی و تصویری از نمایشگاه عکس های کامران عدل در سایت چند رسانه ای جدیدآنلاین

رسمی که با بخیه رنگ می‌گیرد

در شب زفاف و پس از آن که عروس و داماد به حجله می رفتند، فردی به عنوان ینگه در پشت در منتظر می ماند تا دستمالی را که نشان از سلامت دختر است تحویل بگیرد و با نشان دادن آن به مادر شوهر و مادر زن انعامی نیز نصیب خود کند. اگر دستمال سفید بود که غوغایی به پا می شد و بی آبرویی دختر و خانواده وی را به همراه داشت و احتمال داشت به دست پدر یا برادر "باغیرت"، خونش "مثل سگ" ریخته شود. البته این اتفاق کم می افتاد. گاه عروس سر داماد را کلاه می گذاشت و دستمالی را که به خون کبوتر آغشته بود، به کار می برد...
گزارشی از جراحی ترمیم بکارت در ایران در مجله کارگاهی زیگ زاگ

یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۶

نمایشگاه عکس معماری؛


خط پایان زندگی سیاسی میرحسین موسوی
در این روزها که خیلی هم راحت نیست؛ کلی تجربه های جدید دارم پیدا می کنم.
آدم هایی از جنس دوم و سوم.(تا زمانی که گزارشش منتشر نشه، از این اجناس چیزی نمی نویسم.)، آدم هایی از دنیایی که 30 سال است متوقف مانده و و و و
خیلی بی حال و حوصله در حال گشت زنی میون تابلوهای کاریکاتور بودیم( من و مدیا)، که متلکی حواله مان شد.
"از کی تا حالا خبرنگارا و عکاس ها، کاریکاتور بین شدن؟" پیش از این مدیا را دیده بود و آشنا بود؛ اما خیلی زود با من هم دوست شد.
"علیا حضرت، به نام من رو صدا کرد و خواست تا در کنار تخت جمشید عکسی ازشون بگیرم...." کامران عدل، عکاس فرح دیبا، امروز نمایشگاهی از آثار معماری مهندس میرحسین موسوی، آخرین نخست وزیر ایران، در خانه صبا برپا کرده است.
گویا میرحسین موسوی و نزدیکانش می خواهند با این نمایشگاه یک خط پایان به زندگی سیاسی اش بکشند. به قول آقای عدل:" در این نمایشگاه قرار است چهره واقعی میرحسین که حوض ایرونی را می بینه، باغ ایرونی و جوی ایرانی را می بینه بشناسند و بدونند که میرحسین یک چهره دیگر هم دارد و اونی نیست که فکر می کردند
."

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

هیشکی منو دوست نداره


روایتی از خودکشی در ایران: مرگ عامدانه یا اقدام نمایشی؟
ظرف 45 سال گذشته نرخ خودکشی در جهان 60 درصد افزایش یافته و سالانه 20 تا 60 میلیون نفر در جهان جان خود را بر اثر خودکشی از دست می دهند. به طوری که اکنون خودکشی یکی از سه عامل مرگ افراد 15 تا 45 سال در جهان به شمار می رود
ادامه مطلب در نشانی مجله اینترنتی زیگ زاگ

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

رویا

رویاهاتو از دست نده، واسه این که اگر رویاهاتو از دست بدی زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن.
اگر رویاهات بمیرن، زندگی عین بال بریده پرنده ای میشه که مگه دیگه پروازو به خواب ببینه
من این رو از" شاملو" قرض گرفتم

چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

یازده دقیقه از آمیزش تا عرفان

یازده دقیقه شرح فراز و فرود دو جسم است وقتی به هم می آمیزند.
آمیزشی که از پس آن نیروی یکی فرو می نشیند و دیگری پولی به کف می آورد بی عشق و بی نیاز از آمیزش، آن طور که پائولو کوئلیو به تصویر می کشد در یازده دقیقه اش.
تصویری که نه نیاز در آن معنا پیدا می کند نه درد می کشی آن زمان که ماریا رنج را تحمل می کند تا به لذت برسد.
و عفت بی تاثیر است در هاله نور ماریا. چه، پس از روسپیگری همچنان منور است و نقاشی در کنج میخانه ای نور را می بیند و بی خواسته تن دختر، به او عاشق می شود.
کوئیلیو، همچنان به دنبال عرفان است. حتی در کنج عشرتکده ای در سوئیس. حتی تلاشی ندارد که دختر را معصوم و مظلوم نشان دهد برای خواننده اش. هرچه هست تصورات ذهن است که تصویر ندارد.
ماریا را که در پی عشق، حس مادری و داشتن آشپزخانه ای برای خود است از برزیل بیرون می کشد و تا سوئیس می برد و درمیخانه ای جای می دهد. او را به اتاق مشتریانی از فرانسه، عرب، مسلمان و یهود می برد تا در نهایت به عشق دست یابد. عشقی که مفهمومی عرفانی دارد و از پس ریاضت بیرون کشیده می شود برای ماریای روسپی.
کتاب بی آن که به نقطه اوج برسد، به پایان می رسد.
ماریا تن می سپارد بی آن که آن قدر نیازمند پول باشد. اما میان پول و عفاف تن، پول را انتخاب می کند؛ چرا که اعتقادش به تن آنچنان محکم نیست. در هیچ جای ذهن ماریا، اثری از خشم، نفرت یا حتی لذت نیست.
گویی کوئیلیو، چندان نم خواهد خواننده اش را با زجر ماریا آشنا کند.به طوری که کوتاه و مختصر از دستبندی می گوید که به دست و پای ماریا بسته می شود و خوی خشن مرد بر او غلبه می کند تا از پی رنجر، لذت را در یابد.
حتی اشاره ای به این نمی کند که چطور دختر خود را راضی می کند که همچون فروشنده ای تن خود را عرضه کند به مشتریانش.
عرضه کننده ای که که برای اطاعت از قانون گوش دادن به درددل های مشتریانش، به سراغ اقتصاد، سیاست، روانشناسی و... می رود.

دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵

رنگی از زندگی

مادر مرد از بس که جان ندارد.
چقدر اون شب این جمله رو توی ذهنم جابه جا کردم. انگار تازه فهمیدم علی حاتمی چی گفته. همون وقت که خاک غربت نشست تو وجودمون. اون وقت جون گرفت تموم لحظه هایی که آسون ازش گذشتم.شاید به خاطر همین بود که به بهرام هم گفتم.حتی فکر غربتشو نکردم. انگار خواستم بگم؛ "تو هم از اون همه راه دور خداحافظی کن.خواستی شمعی روشن کن.حتی اشک بریز." هق هق گریه هاشو که شنیدم فهمیدم مصیبت براش بزرگتر از ذهن من بود.تازه یادم افتاد وقت رفتنش شاد بود و سرپا.یادم نبود تصویرش هنوز تو ذهنش همونه که دیده بود نه اون شب توی رخت خواب و اورژانس.یادم رفت اون روزهارو یه جور دیگه می شمره. مثل من که بار آخر گفتم: بیدی نیست که از این بادا بلرزه. انگار ابهتش بیش از این بود که مرگ جرات کنه براش سفره پهن کنه.
آقا که رفت دل خوش بودیم.انگار هنوز جای خنده و زندگی بود. بود که بخونه. بود که جمله به کنایه و طنز بگه و بود که هر از گاهی همه و دور هم جمع کنه. اما انگار رفتنش بوی شکستن داشت. شکست ستون جمع. و اون چقدر آرام خوابید بس که گفت" انا لله و انا الیه راجعون".

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۵

وزیر استیضاحی خاتمی

مصاحبه من با خرم، وزیر استیضاحی خاتمی رو در ایلنا، اینجا بخونید

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

یک سفر. . . . . خدای بزرگ اون بالا

من عاشق این جمله فیلم هام که می گه "پس این خدای بزرگی که ازش حرف می زنید کجاست؟"
منم این جمله رو گاهی می گم.هرکی هم که می شنوه، لبشو گاز می گیره و هرچی هم که بی خدا باشه، سری تکون می ده و از آخرت می ترسوندم.
اما من ایمان دارم که اون خدای بزرگی که همین دندون به لب ها موقع دروغ بافی و غیبت نمی بینندش، اون قدر دستش گرم و مهربونه که هروقت دست بهش دراز کردم، گرفتتم.مثل اون شب.
شبی که تهی شدم از درون.
نمی دونم چه جوری رفتم پای کوه.یه چیزی بهم می گفت که اون بالا منتظرمه.
رفتم.نفسهام یکی در میون می زد.هوای بهار، اون بالا عین سرمای زمستون بود.
چند بار داشتم می افتادم.اما دست به سنگا گرفتم و رفتم.
نشسته بود.بزرگ بود و پر هیبت.اول انگار خجالت کشیدم.صداش کردم.جوابمو نداد.بهم نگاه نمی کرد.دوباره و سه باره، بازم جواب نداد.فکر کردم باهام قهر کرده.خیلی وقت بود که صداش نکرده بودم.
فریاد زدم.تنهام.می فهمی؟داغونم، می دونی؟ میون زمین و آسمونت آویزونم، می بینی؟ فقط ...فقط بذار سرمو بذارم رو شونت.
شونه هاش بزرگ بود و محکم.دستشو که کشید روی سرم، دلم محکم شد.دیگه قلبم آروم می زد.همون جا خوابم برد.

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

دو ساعت با خرم


ديروز احمد خرم مهمان خبرگزاري بود. از هيبت وزارت چيزي همراه نداشت. انگار بعد از استيضاح در این دو سال،بیشتر از 10 سال عمر کرده. زمان استيضاحش که هنوز چهره‌‏اش مغرور بود، 45 ساله مي‌‏رسيد، اما ديروز 55 ساله بود، شايد چون غرور آن روزها را همراه نداشت دير گرم گرفتيم.شايد هم از بهتي که در صورتش بود، جا خورديم. نگاه‌‏هايي طولاني و کمي کسل.
خرم، از ابتداي شروع مجلس هفتم در تيررس نگاه مجلس قرار گرفت، شايد چون او تنها کسي بود که از تحصن مجلس ششم حمايت کرده بود.
حرف براي گفتن زياد داشت.اتهاماتي که هرچند ثابت نشد، اما مانع ادامه کار او شد که مي‌‏خواست فرودگاه امام را ثبت در افتخاراتش کند.پروژه‌‏اي که بعد از بيش از 30 سال هنوز خيال پايان ندارد.
کرسي که خرم قرار بود 4 سال بر آن بنشيد، همان جايي است که راه توسعه از آن مي‌‏گذرد و شايد به قول خودش چون قرار به حرکت در اين بخش نيست او برکنار شد.مثل دادمان که سقوط کرد
نزدیک به دو ساعت مهمان ما بود.از فرودگاه امام گفت.از توسعه کشور که تنها با توسعه راه ها امکان پذیر است.وقتی از اتهاماتش پرسیدیم برآشفت.حق داشت.اتهاماتی که ثابت نشد و تنها او را از مدیریت دور کرد.